حال خوب برخی

منتظر اسنپ بودم. فهمیدم اشتباهی رفته یه سمت دیگه دانشگاه. پیداش کردم و همدیگه رو دیدیم. وقتی صندلی عقب ماشین سوار شدم، فهمیدم...

6 اسفند 1396 ساعت 11:23


منتظر اسنپ بودم. فهمیدم اشتباهی رفته یه سمت دیگه دانشگاه. پیداش کردم و همدیگه رو دیدیم. وقتی صندلی عقب ماشین سوار شدم، فهمیدم چند دقیقه‌ای معطل شده، اونم بخاطر اینکه نگهبانِ درِ ورودیِ دانشگاه، نشانی رو غلط داده.
گفت: برسیم دم در، بهش اعتراض می‌کنم.
گفتم: لطفاً چیزی نگین، ما اینجا همکاریم. شاید جلوی من چیزی بهش بگین، سبک بشه. من بیشتر با شما حساب می‌کنم.
نگاهی از تو آیینه کرد و گفت: نه بابا، به خاطر پولش نگفتم. من از تو نقشه می‌دونستم شما کجایید. بی‌خودی هی این آقا اصرار کرد که نه، یه جای دیگس؛ شما هم معطل شدین. پس عذر من رو بپذیرین!
[همین خُلق غیرمتعارف، زمینۀ صحبت رو باز کرد. همیشه وقتی کار عجله‌ای ندارم، تو ماشین با راننده شروع می‌کنم به گپ زدن و پرسیدن. اینا بیشتر از هر کسی می‌دونن چه خبره و کی به کیه. یادمه یکی از همکارا می‌گفت: می‌خوام مجوز تاکسی فرودگاه بگیرم و هر وقت حال داشتم مسافر بزنم و ببینم دنیا دست کیه و چه خبره، اما دخترام باهام مخالفت کردن و گفتن: بده بابا، ما خوشمون نمیاد.] [القصه، راننده اسنپ ما، با ماشین پراید و شلوار لی رنگ و رو رفته و پیراهن چروکش، شد رفیق جدید ما.]
گفت: مدیریت بازرگانی خونده‌ام!
گفتم: کار اصلی‌تون چیه؟
گفت: فعلاً، همین. البته تا دو سه سال پیش سرپرست یه کارخونه‌ خصوصی بودم، با هفتصد نفر زیر دست. با یه تصمیم بورسی دولت، ورشکست شدم و رفتم زیر بار بدهی میلیاردی.
[همین اولِ فیلم، شخصیت اصلی داستان، پتکش رو کوبید تو سرم. هاج و واج موندم و یکه خوردم.]
گفتم :جدی می‌گین؟ پس چرا اینقدر راحت تعریف می‌کنین؟
گفت: دیگه تصمیم‌شون رو گرفتن و ما را بدبخت کردن. هر چقدر هم مراجعه کردیم و گفتیم و نامه نوشتیم اثری نکرد. دیگه نه آبرویی موند و نه حال و حوصله‌ای. اومدم تا اقلاً زندگیم رو تأمین کنم.
گفتم: حالا چه جوری دارین بدهی‌ها رو میدین؟
گفت: خونه خوبی داشتم تو فرشته، فروختمش، ماشین خوب هم داشتم، اونم فروختم. بقیه ش رو دارم قسطی می‌دم. خودم هم دو روز و یه شب پشت سر هم کار می‌کنم و یه شب در میون می‌رم خونه.
گفتم: خیلی سخته که...
گفت: تازه از هفته گذشته هم، مادرم، حالش بد شد و سکته کرد، الآن همون یه شب در میون هم میرم بیمارستان، مراقبت از مادرم.
گفتم: خانومتون، بچه هاتون...؟
[حرفم رو قطع کرد و] گفت: همه ‌دار و ندارم این خانم و دختر و پسرمه. از یه زندگی مرفه، تبدیل شدیم به یه آس و پاس تمام عیار. ولی یه آه و آخ نگفتن. من حتی روز عاشورا هم مجبورم کار کنم تا بدهیم رو بدم ولی کوچکترین گلایه‌ای ازشون نشنیدم.
گفتم: چه جالب، چه با وفا.
گفت: آره.... دلیلش رو هم می‌دونم. من پسرم و دخترم رو جوری بار آوردم که نماز صبح جمعه شون هم قضا نشه...[برام جالب‌تر شد. اصلاً این تیپ آدما تو ذهن من، خیلی مقید به نظر نمیان، حالا دارم می‌شنوم که...] بعدش ادامه داد: یعنی می‌گن خدا یه روز ما رو اون طور می‌خواست ببینه، حالا این طور... پس چرا ناراحت باشیم.
گفتم: بابا دمشون گرم.
گفت: البته می‌دونم هرچی دارم از روضه حضرت زهرا و توسل به اون بانوست.
گفتم: چطور...؟
گفت: بخاطر کار زیاد و خواب کم، مشکلات بینایی دارم یه روز کنار خیابون، پشت رول داشتم فکر می‌کردم اگه این چشمام از کار بیفته چه جوری نون در بیارم. تو فکرش بودم که خوابم برد. تو خواب حضرت رو دیدم، اومد دست کشید رو چشام از خواب پریدم ... هم کیف زیاد کرده بودم و هم مبهوت بودم. دیدم چشام بدون هیچ دردیه... سلامتش برگشته بود. قربونش برم. نه ویزیتی داره، نه نوبتی، نه دوایی، دست می‌کشه و درمون می‌کنه. من تا اینو دارم، هیچ گلایه‌ای ندارم. با همین بزرگوار پیش می‌رم...
گفتم: خوش بحالت، خوش به حالتون... چه توفیقی دارین شماها. راستی تو وضعیت جدید، چیزی بوده ناراحتتون بکنه؟
گفت: راستش فهمیدم خانمم می‌خواد بره خونه مردم کار کنه. برای ماها که دستمون تو جیب خودمون بوده و تو کار خیر، خیلی سخته... اصلاً ناموسیه...
به خانمم گفتم: نه! راضی نیستم.
اون گفت: ببین، من می‌گردم هر جا روضه حضرت زهرا بود، پیدا می‌کنم و می‌رم اونجا خدمت. اگه چیزی دادن، می‌گیرم. اگه هم ندادن، چه بهتر، از خود حضرتشون می‌گیرم.
بهش گفتم: خوب رگ خواب منو پیدا کردی‌ها...
راستیتش، حالا هر روضه‌ای که میره و خدمت می‌کنه یه گرهی باز می‌شه... البته بگما، ما دنبال گره باز شدن نیستیما، ما بدنبال کیف خودمونیم... حالا اون بزرگوار لطف می‌کنه، می‌شه نور علی نور.
گفتم: آقا، یه چن نفس از این حال خوبت به ما می‌دی؟
گفت: روزت را با روضه زهرا شروع کن و با سلام بر ایشون تموم... اینقدر حالت خوب میشه که همه دردات رو فراموش می‌کنی...
[رسیدم مقصد... برام جالب بود و عجیب... اطراف مون چقدر حالشون خوبه با همه گرفتاری‌های ریز و درشت... احساس کردم با یه عارف سر و کار دارم....]
التماس دعا گفتم و حساب کردم و پیاده شدم.... در رو که می‌بستم گفتم: یا علی...
گفت:یا زهرا...خدا به همرات!

نویسنده: مصباح‌الهدی باقری‌کنی


کد مطلب: 103376

آدرس مطلب: http://siasatrooz.ir/vdchqxnz-23nvxd.tft2.html

سیاست روز
  http://siasatrooz.ir