میزان آمادگی برای مدیریت بحران در کشور...
به اندازه کافی وجود دارد.
پیشرفت داشته اما با مطلوب فاصله دارد.
در حد صفر است و عقب گرد هم داشته است.
 
تاریخ انتشار : شنبه ۷ آبان ۱۳۹۰ ساعت ۲۰:۴۲
 
 
براي قيصر
يازده خرداد همين امسال، يكي از روزهاي خوب زندگي من شكل گرفت...
يازده خرداد همين امسال، يكي از روزهاي خوب زندگي من شكل گرفت.
روزي كه قرار بود به اتفاق چند تا از بچه هاي همكار و روزنامه نگار براي بازديد از روند ساخت سد گتوند عليا، راهي اهواز شويم.
كاري به سفر و اتفاقاتش ندارم. آنچه باعث شد آن روز هيچگاه از ذهنم پاك نشود، سفر به گتوند بود. جايي كه حالا با آن نيم گنبدهاي فيروزه اي اش چشم هر مسافري را نوازش مي كند. از پشت شيشه اتوبوس وقتي به دو نيم گنبد خيره شدم، باورم نمي شد. از ليدر گروه پرسيدم: مقبره قيصر؟ و او هم سري تكان داد و تا قول بازديد در مسير بازگشت را نگرفتم، روي صندلي‌ام ننشستم.
بعد از بازديد نيم روزه از سد، در مسير برگشت قولي كه داده بودند، فراموش نشد. ايستاديم و من اولين كاري كه كردم، با يكي از دوستان تماس گرفتم. دوستي كه او هم با شعر قيصر زندگي مي كند. گفتم" كنار قيصرم، خواستم بگويم يادت هستم.
كنار قبر شاعري كه چندين سال با شعرهايش زندگي كرده بودم، حس خوبي داشت. كنار قبر شاعري كه با شعرهايش و با مرگش اشك ريختم صفايي داشت.
عيشمان كامل‌تر هم شد. پدر و برادر قيصر هم بودند. آنها هم كنار سنگ مزار دايره‌اي شكل نشسته بودند و اتفاقا عكسي هم به يادگار گرفتيم. روي سنگش نوشته بود:
آخرین برگ درخت افتاد
در حیاط خلوت پاییز
شادی شمشاد!!!
البته نقطه‌هايش نبود و بايد شعرهايش را پيش از اين خوانده بودي.
حالا امروز سالگرد چهارباره از دست دادن قيصر است. شاعري كه شعرهايش نه مختص ديروز و امروز كه براي همه روزهاست. براي فرداها و براي همه روزهاي مبادا. كاش مي شد چنين روزي هم گتوند بود و در كنار او شعرهايش را ورق زد و خواند:
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما چونان که بايدند
نه بايد ها
مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض ميخورم
عمريست لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره ميکنم
باشد براي روز مبادا
اما در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست...
کد مطلب: 69088
, مولف : مهدي رجبي
 
Share/Save/Bookmark