میزان آمادگی برای مدیریت بحران در کشور...
به اندازه کافی وجود دارد.
پیشرفت داشته اما با مطلوب فاصله دارد.
در حد صفر است و عقب گرد هم داشته است.
 
تاریخ انتشار : دوشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۰۰:۱۴
 
 
غروب جاویدان
سال ۶۷ در منطقه مریوان ارتفاعات شیخ محمد خط پدافندی تیپ بود. زمانی بود که قطعنامه از سوی امام سیدروح‌الله پذیرفته شده بود...

سال ۶۷ در منطقه مریوان ارتفاعات شیخ محمد خط پدافندی تیپ بود. زمانی بود که قطعنامه از سوی امام سیدروح‌الله پذیرفته شده بود. دوست عزیزی داشتم که روحانی گردان بود. دائم اشک می‌ریخت و می‌گفت جنگ تمام شد اگر من شهید نشوم دق می‌کنم.
اون شب که قرار شد برگردیم کرمانشاه بعد از اونجا برویم تهران، توی اتوبوس دائم همین حرف رو می‌زد تا مریوان رو کامیون اومدیم و از مریوان به سمت کرمانشاه با اتوبوس. شب رسیدیم روانسر و جوانرود نماز را در مسجد اهل‌سنت شافعی مذهب خواندیم.
نیمه شب به اردوگاه که همان مقر تیپ بود رسیدیم. شام نخوردم اما دوستان برای شام همون ابتدای ورودی دژبانی تیپ به ستون یک غذا گرفتند خیلی از بچه حال و حوصله نداشتند و همش می‌پرسیدند چی شد؟ چرا یک دفعه این چه روزگاریست ساعت ۱۲شب بود و در چادر کنار بچه‌ها پتو پهن کردم و خوابیدم یک دفعه یاد شب عملیات کربلای ۴ و۵ افتادم. یاد سنگرها، یاد جزیره بوارین، شب جزیره ام الرصاص خلاصه یاد دوستان شهیدم. هی می‌گفتم خدایا چی شده جنگ تمام شد؟ حدود ساعت ۳ بامداد بود که یک موتور سوار اومد و کنار چادر ما ایستاد موتور رو خاموش کرد صدا زد برادر شعبانی بیا بیرون برادر شعبانی فرمانده گردان بود بلند شد و گفت بله؟ گفت برادر حاج مهدی گفته زود بیا چادر فرمانده تیپ. بلند شد و رفت. بچه‌ها از هم سوال کردیم چی شده؟ چرا این موقع شب مگر جنگی شده؟
ساعت ۴بامداد برادر شعبانی برگشت. همگی رو بیدار کرد وگفت: برادرها بلند شوید عراق دوباره حمله کرده داره از سرپل‌ذهاب میاد جلو.
حسن یک دفعه گفت ‌ای‌خدا جون ممنونم. آماده شدیم. نماز صبح رو خواندیم جلوی چادر هر گروهان بچه‌ها آماده بودند اگر چه جنگ چند ساعت قبل تمام شده بود اما دوباره حال و هوای بر و بچه‌ها دیدنی بود. اون‌های که نور بالا زده بودند شاد و شنگول بودن. گردان رو حرکت دادن رسیدیم جلوی چادر فرمانده تیپ.‌‌ای وای اون روزها، واژه رایج برادرها بود.
چقدر خوب وبی آلایش بود برادر مهدی شروع به صحبت کرد و گفت: برادرها واقعیتش منافقین با پشتیبانی ارتش بعث عراق دوباره حمله کردن. میان ستون همهمه‌ای بود. منافقین یعنی چه؟ آقا رضا دوستم گفت: غلط کردن بی‌شرف‌ای وطن‌فروش.
من و حسن و رضا زدیم زیر خنده گفتیم‌ای شهدا کجایید ما داریم با منافقین یقه به یقه می‌شویم. از مقر تیپ که نزدیک سه راه کوزان بود راه افتادیم تا لب جاده. خیلی راه اومدیم برای اینکه به بروبچه‌ها روحیه بدهیم من شروع کردم رجز خواندن هرچه به لب جاده نزدیک می‌شدیم ترافیک روی جاده رو می‌دیدم و صدا سوت گلوله توپ و خمپاره.
به رضا گفتم فکر کنم جدی جدی دوباره جنگ شده. رسیدیم لب جاده برای خیرمقدم گفتن به گردان ما یک گلوله توپ خورد وسط جاده. صدای یا حسین و یا زهرا بلند شد. دو نفر از بچه‌ها مجروح شدند. یکی از آنها داد می‌زد امدادگر من دارم شهید می‌شم بیا بیا.
ما باز خندیدم. خلاصه کنار تپه لب جاده زمین‌گیر شدیم روی جاده و لوله‌ای بود پر از ماشین نیروی رزمنده. گردان به ستون یک بود حرکت کردیم. فرمانده گردان گفت: برادرها منافقین از کرند گذشتن دارن میان به طرف کرمانشاه.
حسن گفت: اسماعیل آخ‌جون چه شود به به من از اون‌ها استقبال میکنم. ستون گردان کنار جاده در حرکت بود که هر از گاهی صدای سوت خمپاره بچه‌ها رو مجبور می‌کرد خیز بروند. نرسیده به زبر اول منطقه چهار زبر سر پیچ جاده یک دستگاه تویوتا آتش گرفته بود که خطر انفجار رو داشت. بچه‌ها رو هدایت کردم به سمت چپ جاده حسن خیلی خندان داد می‌زد رزمنده رزمنده کی خسته است؟
بچه‌ها جواب می‌دادند دشمن من من. خلاصه درگیری شروع شد یک خودروی بود به نام کاسکاول البته بعدها متوجه شدیم نام اون خودروی نظامی بود که کشور برزیل به سازمان بخت و وطن‌فروش داده بود.
اینجا بود که پشت بی‌سیم پیام امام سیدروح‌الله به فرمانده سپاه رو پخش کردند. آن روح خدا فرمود: این جنگ جنگ میان کفر و اسلام است و باید وجب به وجب با آنها جنگید و عزت اقتدار سپاه و بسیج در جنگیدن تا نابودی کافران است و ذلت و خواری در مقاومت و ایستادگی نکردن در مقابل این کوردلان است.
این پیام یک نیروی مضاعف به بدنه اصلی یگان‌های در گیر داد بچه‌ها خیلی با انگیزه و با توکل بر خدا می‌جنگیدن دم‌دم‌های ظهر بود درگیری شدید بود و پشت بی‌سیم صدای غم‌آلود توجه‌ام را جلب کرد بی‌سیمچی حسن گفت: اصغر - اصغر - محمد؟ اصغر جواب داد جان محمد جان بگو
اصغر گفت: حسن رفت پیش شهرام، شهرام پیک گروهان حسن بود در عملیات کربلای ۵  شهرام شهید شده بود و حسن خیلی در فراق او نالان بود. وقتی این خبر رو شنیدم خودم رو رساندم به برو بچه‌های گروهان حسن. وقتی رسیدم حسن غرق در خون بود روی برانکارد پیکر مطهر او رو قرار دادیم پشت یک وانت تویوتا پریدم سوار شدم و کنار پیکر او و چند شهید دیگر نشستم راننده با سرعت به سمت منطقه ماهیدشت کرمانشاه در حرکت بود، دستم رو توی دست شهید حسن نگه داشتم و زیر لب می‌گفتم حسن دیگه دق نکردی دیدی به آرزوت رسیدی حالا سلام من رو به برو بچه‌ها برسون.
نزدیک سه راه کوزران بودیم که دیدم یا خدا چقدر جمعیت یک لحظه گفتم اینها برای چی آمدند؟ یادم هست یک خانمی راننده تراکتور که یک یدک‌کش داشت پر از نیرو بود به سمت چهار زبر در حرکت بود.
درست سی سال پیش اوج درگیری و اوج خستگی طولانی شدن جنگ اما با یک دم مسیحایی امام مردم وجب به وجب با کفار جنگیدن و درس فراموش ناشدنی به طراحان عملیات فروغ جاویدان دادند و این طرح را به غروب جاویدان بدل کردند و درست امروز بعد از سی سال در یک جنگ تمام عیار اقتصادی باید همگی با گوش دادن به فرمان فرزند خلف امام سیدروح‌الله (آقاسیدعلی خامنه‌ای) تمام داشته‌هامون رو بیاوریم وسط میدان و با دشمن زیاده‌خواه وجب به وجب بجنگیم و یکبار دیگر با وحدت و همدلی به گونه‌ای که وحدت حول دشمن استکبار و با یک صدایی برای ایجاد انگیزه و روحیه انقلابی و انقلابی‌گری از ارتفاعات اقتصادی چهار زبر عبور کنیم و این شدنی است. 

نویسنده: دکتر اسماعیل زمانی - استاد دانشگاه و پژوهشگر دفاع‌مقدس

کد مطلب: 105395
 
Share/Save/Bookmark