میزان آمادگی برای مدیریت بحران در کشور...
به اندازه کافی وجود دارد.
پیشرفت داشته اما با مطلوب فاصله دارد.
در حد صفر است و عقب گرد هم داشته است.
 
داخلی جهان مقاله
تاریخ انتشار : سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۱ ساعت ۱۵:۳۲
 
 
چالش های نوین در زمینه صلح و امنیت در شکل گیری ژئوپولیتیک جهانی

ايالات متحده در گستره مطالعات جغرافيای سياسی
جغرافيای سياسی در عمل دانش کشور شناسی و کشور مداری است که به مطالعه "نقش‏آفرينى قدرت سياسى در محيط جغرافيايى" مى‏پردازد.
استيت state(به معنی کشور) بحث اصلی و هسته مرکزی مباحث جغرافيای سياسی است. در حالي كه يگ گروه انساني ساكن در يك "سرزمين =territory" ويژه با برخورداری از يك رشته عوامل مادی و معنوي پيوند دهنده، "ملت = nation" خوانده می شود، "حكومت = stateبعد عمودي ساختار سياسي تشكيلات قانوني حاكم بر آن سرزمين و آن ملت است كه بر مبناي رضايت عمومي ملت پاي مي گيرد و "سرزمين" يا "بوم" يا "كشور= state"، چهره افقي يا فيزيكي ساختار سياسي ياد شده است. به گفته ديگر، "سرزمين" جلوه گاه فيزيكي حكومت است و "حكومت" ساختار عمودي و قانوني و سازمان دهنده سرزمين است و اين دو تنها در رابطه با مفهوم "ملت" واقعيت جغرافيايي – سياسي پيدا مي كنند. از سوی ديگر، شايان توجه است که state ، به معنیکشور، ازسه پديده يا عنصر اصلی تشكيل می شود که هر يک زير مجموعه خود را دارند: اين سه پديده يا عنصر اصلی عبارتند از "ملت = nation"، "حكومت = state"، و "سرزمين = territory". همچنين،از به هم آميختن دو مفهوم "حكومت = state" و "ملت = nation" در اروپاي قرن نوزدهم، مفهوم "حكومت ملت پايه = nation state" پديد آمده است.
در گذار از شيوه های حکومتی در دوران های کهن به دوران دموكراسي در عصر مدرنيته سه مفهوم به هم وابسته ملت، حكومت، و سرزمين در هم آميخته و جدايي ناپذير شدند. برجستگان فکری جغرافيای سياسی مانند ژان گاتمن Jean Gottmannعصاره اصلی ترکيب کننده اين عناصر سه گانه را عصاره ای فرهنگی می دانند که در نقش عاملی
چسباننده سه عنصر ياد شده "کشور" را به وجود می آورد. موجوديت يك کشور مشخصا ناشی از عوامل فرهنگی و هويتی است که زير بنای "علت وجودی raison d etre" و "هويت ملی – سرزمينی" آن کشور تشکيل می دهد. به گفته گاتمن و همگنانش به‏هم پيوستن يك ملت به دو انگيزه ديالكتيك بستگى دارد: نيروهاى گريز از مركزcentrifugal forcesكه اجزاى تشكيل‏دهنده يك موجوديت بالقوه را به سوى متلاشى شدن مى‏راند و نيروهاى گراينده به مركزcentripetal forcesكه اجزاى تشكيل‏دهنده كشور و ملت را به هم نزديك مى‏كند و پيوسته نگاه مى‏دارد. ايده‏هاى آيكونوگرافىiconography و سيركولاسيونcirculationاز ژان گاتمن، مثالهاى ديالكتيك پراهميتى از نيروهاى گريزنده از مركز و گراينده به مركز است. آيکونوگرافی که به معنی مطالعه عملکرد عناصر معنوی مورد اعتقاد در گروه های اجتماعی است عامل ترکيب کننده اين گروه های انسانی در چارچوب يک ملت واحد در چارچوب يک کشور، يعنی يک nation stateيا "حکومت ملت پايه" شمرده می شود (۲).
نظريه آيکونگرافی بيان کننده چگونگی پيدايش کشورها و ملت ها در جهان است، ولی از آنجا که پيدايش ايالات متحده امريکا ناشی از آيکونوگرافی مشخصی نيست، جکومت يا کشور ملت پايه شمرده نمی شود. فراتر، اساسا ايالات متحده امريکا يک "ملت" با تعاريفی که در مورد ديگر ملت ها صدق می کند، به شمار نمی آيد. ايالات متحده يک فدراسيون بسيار موفق است از محاجرينی که از ديگر کشورها، ملت ها، فرهنگ ها و هويت ها به آن سرزمين حجوم آوردند. اگر قرار باشد عامل آيکونوگرافی در آن سرزمين ريشه يابی شود، لزوما اين مطالعه بايد بر اساس دسته بندی کردن گروه های فرهنگی – هويتی اکثريت و اقليت واقعيت يابد که در آن صورت نتيجه مطالعه اين است که گروه انگلو ساکسن Anglo-Saxonاکثريت داشته و بيشترين تاثير هويتی را بر جامعه امريکائی نهاده است.
ايالات متحده، از سوی ديگر، کشوری پهناور و پرجمعيت است با تنوع بسيار زياد و گسترده آب و هوائی و منابع طبيعی که آن سرزمين را در مقام اول از نظر قدرت اقتصادی و سياسی در جهان قرار می دهد. همين جغرافيای کم نظير بر شيوه زندگی فرهنگی – اجتماعی و گرايش ها و ديدگاه های سياسی مردم ايالات متحده اثر می بخشد. در مجموع در ديگاه عمومی مردم ايالات متحده "امريکا جهان خود کفای کاملی است در درون خود". به همين دليل است که ديدگاه اصلی و بنيادين سياسی در اين سرزمين ديدگاه "درون گرا" است. در همان حال، همين جغرافيای کم نظير وزن ژئوپوليتيک کم نظيری را سبب می شود که حاصل آن تلاش برای ايفای نقش برتر ژئوپوليتيک در جهان گسترده است به منظور ايجاد موازنه های ضروری در جهان ژئوپوليتيک و ژئو استراتژيک تا ارزش های هويتی – سياسی مورد نظر خود را در خانواده بشری اشاعه دهد. ايالات متحده در عين درون گرائی هميشه متمايل به داشتن روابطی سود بخش از نظر اقتصادی به ديگر پاره های جهان بوده است چنان که نخستين قرارداد ايجاد ارتباط سياسی – فرهنگی ايالات متحده با ايران در سال ۱۸۵۶ و به هنگام نخست وزيری صدر اعظم نوری به امضای دو کشور رسيد. با اين همه، سياست خارجی ايالات متحده تا سر آغاز جنگ جهانی دوم ملايم و غير ژئوپوليتيک بود. برای مثال در دوران صد ساله قرن نوزدهم تا نيمه اول قرن بيستم که ژئوپوليتيک استعماری سبب بروز "بازی بزرگ" ژئوپوليتيک ميان دو ابر قدرت جهانی، روس و بريتانيا در جريان بود، ايالات متحده خود را از درگيری مستقيم در آن تحولات جهانی خود داری می کرد. پس از بروز جنگ جهانی دوم (۱۹۳۹- ۱۹۴۵) و به هنگام احساس بروز سستی در دوام موقعيت ابرقدرتی بريتانيا در برابر رقيبان کهنه و نو بود که اين کشور ايالات متحده امريکا را تشويق به شرکت مستقيم در جنگ و در بازی های ژئوپوليتيک دوران جنگ و بعد از آن کرد. همين تحول سبب شد که در دوران ژئوپوليتيک "نظام دو قطبی) يا جنگ سرد ايالات متحده در مقام ابرقدرت جديد جهانی بازی ژئوپوليتيک تازه ای را در رقابت های جهانی با شوروی آغاز کرد.

سياست خارجی ايالات متحده امريکا در ژئوپوليتيک پست مدرن
روي كار آمدن دولت نومحافظه کاران neo-conservativesدر ايالات متحده از آغاز دهه پايانی قرن بيستم با شعار يک جانبه گرائی (unilateralism) در تصميم گيری های ژئوپوليتيک و ژئواستراتژيک برای گردش امور جهانی توام بود. سقوط شوروی پيشين که سبب سقوط نظام جهانی دو قطبی شد، زمينه را در ايالات متحده برای پيدايش انديشه ايجاد يک نظام ژئوپوليتيکی تک قطبی uni-polar world order بر اساس راست گرائی های جديدیفراهم کرد که از راست گرائی های کليسائی افراطی الهام می گرفت.در مطالعات من برايم شکی نماند که همين تحول يکی ديگر از آثار تاثير گيری انديشه های نوين ژئوپوليتيک امريکائی بود از انقلاب دينی در ايران. کليساهای دست راستی افراطی در انديشه های سياسی - دينی خود تا سرحد ايجاد مفهوم "صحيونيزم مسيحی" در تبيين شراييط جديد پيش رفتند و در رسيدن نومحافظه کاران دست راستی افراطی به قدرت نقش تعيين کننده ای ايفا کردند. از هنگام زمامداری رانولد ريگان Ronald Reagan، نومحافظه کاران امريکائی تلاش براي رسيدن به "نظام نوين جهاني" مورد نظر خود را آغاز کرده و باروی کار آمدن بوش ها (پدر و پسر) حمايت های کليسائی (لابی های صحيونيستی يهودی و مسيحی) از اين جهت گيری ها در سياست های داخلی و خارجی خارجی ايالات متحده شدت بيشتري پيدا کرد. ريگان سقوط نظام اقتصادی سوسياليستی در نتيجه سقوط شوروی پيشين و نظام دوقطبی را امری الهی قلمداد کرد و رسما مدعی شد که سوسياليزم و کمونيزم بر "بناحق" بودند سقوط کردند و همن تحول ثابت می کند که نظام اقتصادی بازار آزاد (کاپيتاليزم مطلق) برحق است ونوع جديد آن که عبارت است از حرکت ماورای مرزی سرمايه و اطلاعات که سبب مجازی شدن جغرافيا خواهد شد،بايد در سطح "جهانی" توسعه داده شود. در راستای همين ديدگاه دينی بود که جرج دبليو بوش در ديدار با تونی بلر پس از رويداد حادثه يازده سپتامبر ۲۰۰۱، او را قانع کرد که ماموريتی الهی در "مبارزه جهانی عليه تروريزم" در جهان اسلام در پيش است، و در ديدار با سران فلسطينی در سراغاز جنگ عراق گفت: خدا به من گفت "جورج برو و صدام حسين را از عراق بيرون کن".
به هر حال، نظام نويني كه اين نومحافظه کاران در نظر داشتند نظامی تک قطبی بود که بر اساس برنامه های پيش بينی شده آن ايالات متحده اميدوار بود در راس هرم قدت در جهان، سرنوشت سياسي ملت ها را در اختيار خود بگيرد و از راه رده بندی کردن ديگر قدرت ها در رده های پائين تر در ساختار يا "نظام منطقه ای" اشكالي از ژئوپوليتيك استعماري كهن را در ساختار پست مدرن مورد نظر تجديد نمايد: ساختاري كه در خلال دهه ۲۰۰۰ ديكتاتوري جهانی ايالات متحده را در مسائلی چون اشغال نظامی عراق و افغانستان، حمايت از تجاوزهای نظامی اسرائيل عليه غزه، و اعمال تحريم های اقتصادی عليه ايران مجسم ساخت. در اين نظام جديد ايالات متحده مي خواست جهان را به سوي شرايطي سوق دهد كه امور آن يكپارچه و يكدست باشد. در ژئوپوليتيک جهان تک قطبی واشينگتن می خواست که جهان يكپارچه و يكدست مورد نظر خود را با عبور از مراحل زير واقعيت دهد:
۱-ايجاد جهان اقتصادي يكپارچه و يكدست از راه همه گير كردن اقتصاد بازار آزاد در چارچوب آنچه که "جهاني شدن globalization" ناميده شد كه همان به حرکت در آوردن سرمايه و اطلاعات در ورای مرزهای جغرافيائی – سياسی است. با پيوستن بيشتر كشورهاي جهان به سازمان بازرگاني جهاني World Trade Organization(WTO)اگرچه جهانی شدن اقتصاد بازار آزاد که سرمايه و سود و سرويس و بيمه و بانکداری را بر توليد برتری داد و سرمايه و اطلاعات را همزمان فرامرزی کرد، اثراتی دايمی بر زندگی اقتصادی بشر اواخر قرن بيستم و اوايل قرن بيست و يکم گذاشته شد، ولی عبور مديريت اقتصادی نو از محدوده مرزهای نظارت قانونی و خود مختار شدن مديران بازار پول و سرمايه عواقب دلخراش خود را در آخرين سال زمامداری نومحافظه کاران برملا کرد و سقوط اقتصادی دهشت انگيزی را سبب شد.
۲- ايجاد جهان سياسي يكپارچه و يكدست کردن جهان سياسی از راه اجراي موازين اخلاقي - سياسي ويژه جوامع کاپيتاليستی غرب، همانند مداخله در امور مناطق و کشورها به بهانه اشاعه دموکراسی و مبارزه با تروريسم که منجر به بروز جنگ های جديد به ويژه در منطقه خاور ميانه و جهان اسلام شد. در اين راستا مداخله نظامی در افغانستان،عراق، لبنان و غزه منجر به بروز لطمات شديد به ايده دموکراسی و حقوق بشر در منطقه و بالا گرفتن تلفات غيرنظامی در حد وحشتناکی شد که خير خواهان بشر از قاره امريکا و اروپا و خاور ميانه را واداشت تا در اجلاسی با شرکت نگارنده در سال ۲۰۰۷ بيانيه جهانی جديدی را در اعتلای حقوق بشردوستانه صادر نمايند.
۳- ايجاد جهان امنيتي يكپارچه و يكدست كه به گونه اي طبيعي حاصل يكپارچه و يكدست شدن فرضی جهان سياسي بود. آشكار است كه يكدست شدن شرايط اقتصادي و سياسي در هر محيطي خود به خود منجر به يكدست شدن مفاهيم امنيتي در سراسر آن محيط خواهد شد. به همين دليل بود كه واشينگتن براي سال ها تامين امنيت ملي خود را در مداخله يکجانبه گرايانه unilateralistدر امور ديگران ديد و در پيش گرفتن ايده اقدامات (نظامی) پيشگيرانه pre-emptive actionرا برای رسيدن به اهداف ياد شده اعلام کرد. اين ايده در فلسفه سياسی به معنی دست زدن به اقدامات خصمانه است در برابر هيچ گونه تحريک مشخص. اين ايده های کاملا خلاف اخلاق انسانی متکی بوده است بر اساس استراتژی مشخص کردن کشور يا کشورهائی به عنوان "دشمنی" و متهم کردن آن دشمن به مقاصد خصمانه و اقدام عملی برای پيش گيری از واقعيت يافتن مقاصد خصمانه فرضی دشمن فرضی. در اين مسير اگر ثابت می شد که مقاصد خصمانه دشمن که از سوی منابع اطلاعاتی نامطمئن تبليغ شد، دروغ بوده است، مانند دروغ بودن تبليغات در باره خطر سلاح های کشتار جمعی عراق بعثی، آنان اهميتی به اخلاق "الهی" مورد ادعا نداده و در اقدامی يکجانبه برنامه جنگی پيشگيرانه خود را اجرا کردند. ولی تجربه شکست مفتضحانه اين استراتژی در عراق سبب شد که آنان بتوانند عليرغم اثبات دروغ بودن تليغات عليه برنامه انرژی هسته ای ايران توسط آژانس بين المللی انرژی هسته ای، تهديد های جنگی وعده شده عليه ايران را پی گيری کنند.
به هر حال، در راستای اعلام اين گونه فرضيه هابود که جرج دبليو بوش اعلام کرد"در ژئوپوليتيک جهانی نو ايالات متحده امريکا امنيت ملی خود را در خيابان های بغداد جست و جو می کند"، و در پی گيری اين گونه فرضيه ها اشغال عراق و تبديل آن کشور به بزرگترين منجلاب تروريستی قرن را آغاز کرد، بی اعتنا به سازمان ملل متحد در جهت کسب مشروعيت برای مداخله در امور کشورهای ديگر. در همان حال ايالات متحده در مرداب جنگ های چريکی در افغانستان فرو رفته و وعده کشاندن دامنه اقدامات نظامی پيش گيرانه و يکجانبه گرايانه به ايران را تبليغ کرد. مداخله و شکست نظامی يکجانبه اسرائيل در لبنان و غزه و شکست عمليات نظامی يکجانبه ايالات متحده در افغانستان و عراق در نيمه دوم دهه ۲۰۰۰ منجر به اعلام سياست عقب نشينی نظامی از آن دو کشور شد که در عمل تاييدی بوده است از سوی رهبران ايالات متحده و اسرائيل در زمينه ورشکستگی استراتژی مداخله خود سرانه نظامی در امور ديگران.

دوران پست مدرن؟
اعلام سياست هائی چون "تغيير رژيم regime change" در کشورهای ديگر از راه عمليات نظامی پيشگيرانه و يکجانبه گرايانه، منجر به حمله نظامی به افغانستان و اشغال عراق شد و تروريزم را در آن دو کشور رونق فراوانی داد. گسترش رقابت های تسليحلتی با روسيه در اروپای شرقی، آسيای مرکزی، و قفقاز، مداخله در امور داخلی کشورهای مسلمان زير عنوان غير علمی "خاور ميانه بزرگ"، حمايت عملی علنی از اقدامات پيش گيرانه اسرائيل در لبنان، نويد دهنده اجرای عملی طرح نظام نوين جهانی نومحافظه کاران بود. عوامل تبليغاتی اين ژئوپوليتيک حيرت آور در ميان نو محافظه کاران، مانند فرانسيس فوکوياما در توجيه اين سياست های خلاف اخلاق انسانی در برابر جهان حيرت زده با طرح اين ادعا که:
"امريکا اين کارها را می کند چون امريکا می تواند اين کارها را بکند =
America will do these, because America can do these"
در حقيقت ميزان بی منطقی سياست های ژئوپوليتيک امريکای نومحافظه کار را به رخ جهانيان کشاندند. و اين گونه بود که نه تنها اعتبار پنجاه ساله ايالات متحده به عنوان مدافع دموکراسی و حقوق بشر که در خلال ژئوپوليتيک جهان دو قطبی (دوران جنگ سرد) کسب شده بود،در جهان ناپديد شد، بلکه در داخل نيز سبب بروز شرايطی گرديد که بسياری از اعضای دولت نومحافظه کار و دوستان و حاميان آن، از جمله همين فوکوياما را وادار کرد از اشاعه افکار و انديشه های نومحافظه کارانه خود عذرخواهی کنند، نومحافظه کارانافراطی چون نيوت گينگريچ Newt Gingrichرا وادار هرچه سريعتر ميدان را ترک کرده و جرج دبليو بوش و معاون تندروی وي ديک چنی را تنها گذاردند تا در تنهائی سياسی و ايدئولوژيک خود شاهد مرگ ژئوپوليتيک نظام نوين جهانی خود باشند.

ارتباط ايرانی ژئوپوليتيک نظام نوين جهانی
ارتباط اين تحولات ژئوپوليتيک با شرايط نظام اسلامی ايران در عصر جديد يک سره مربوط می شود به تلاش نومحافظه کاران امريکائی، در واکنش به ژئوپوليتيک اسلامی ايران، برای اخلال در برنامه انرژی هسته ای اين کشوردر راستای ايجاد جهان امنيتی يکپارچه و يکدست. زمينه های اين برخورد از آنجائی چيده شد که اسرائيل، بدون ارائه هيچ گونه سند و مدرک قانع کننده ای، مدعی شد که برنامه هسته ای ايران صرفا برای توليد سلاح اتمی است جهت استفاده عليه آن کشور. آريل شارون نخست وزير پيشين اسرائيل در تبليغ اين دروغ تا آنجا پيش رفت که در سال ۲۰۰۰ اعلام کرد ايران شش بمب اتم توليد کرده و آماده استفاده عليه اسرائيل دارد. از همان هنگام بود که در نوشته ها و مصاحبه هايي هشدار دادم كه يك استراتژي حساب شده امريكايي – اسرائيلي عليه ايران شكل گرفته است كه مي تواند زير عنوان استراتژي "تهمت و تهديد" مورد بررسي قرار گيرد. نه تنها نتايج بازرسی های آژانس بين المللی سازمان ملل متحد در زمينه انرژی هسته ای در تاکيد بر نيافتن هيچ سند و مدرکی دال بر نظامی بودن برنامه هسته ای ايران نه تنها نتوانست نقطه پايانی بر پيروی کور کورانه غرب از اين دروغ اسرائيلی بگذارد، بلکه ايالات متحده توانست اتحاديه اروپا را نيز وارد ميدان مبارزه بی دليل عليه ايران نمايد. به اين ترتيب بحرانی بی دليل در اين رابطه به وجود آمد که سبب ساز سخت ترين مجادله سياسی – استراتژيک تاريخ در دوران پس از جنگ سرد بود. در همين راستا و در چارچوب استراتژی "تهمت و تهديد" بود که دولت نومحافظه کار امريکا توانست به کمک اتحاديه اروپا و با ياری جستن از روسيه و چين، دست کم چهار قطعنامه تحريم اقتصادی غير قانونی و خلاف اخلاق بشری را تا کنون عليه ملت ايران به تصويب شورای امنيت سازمان ملل متحد برساند.
متاسفانه برخي از روشنفکران سنتی در ايران و غرب حتی توجه نکردند که امريکای نومحافظه کار، آن امريکای هميشگی نبوده و در نيافتند که تلاش نومحافظه کاران برای جا انداختن ايده "نظام نوين جهانی" تلاشی بود برای واقعيت دادن به يک ساختار ژئوپوليتيک هرمی شکل جديد است در نظام سلسله مراتبی قدرت که به موجب آن ايالات متحده نومحافظه کار با تعيين "دشمن" فرضی، می خواهد تلاش برای رسيدن به راس هرم قدرت و در دست گرفتن سرنوشت خانواده بشری از راه استفاده از هر فکر و سيله خلاف اخلاق را توجيه کند. اين کسان برخورد های جديد ايالات متحده با ايران را به حساب "دشمني هاي ديرين ؟؟؟ امريكا" نسبت به ايران گذارده و ازافسانه ۲۸ مرداد ۳۲ تا واقعيت ۲۸ تير ۸۱ سخن به ميان آوردند و برخي ديگر آن را به حساب "پي گيري منافع امريكايي در ايران" گذاردند و عده ديگری از زود باوران، موضوع را به حساب "سياست هاي امريكايی براي ايجاد دموکراسی و امنيت در ايران و جهان گذاشتند". در حالی كه هر يك از اين موارد ممكن است به عنوان بهانه مورد بهره برداري تبليغاني ايالات متحده بوده باشد، سياست هاي حيرت انگيز دولت نومحافظه کار ايالات متحده نسبت به ايران، يك سره و بدون كمترين ترديدي در راستای واقعيت دادن به ژئوپوليتيک "نظام نوين جهانی" بود که خود از ژئوپوليتيک اسرائيلی "بيم و اميد" (بيم از خطر نابودی و اميد به يافتن سروری بی چون و چرا بر خاورميانه برای رفع آن خطر) تاثير گرفته بود. در همان حال، بايد تاييد کرد که استراتژي جديد امريكايي - اسرائيلي كه صدمه زدن به امنيت و استقلال ملي ايران را هدف قرار داده بود، اگرچه نفرت انگيز، ولي تا حدودی پديده ای واكنشی بوده است در برابر سياست هاي فلسطيني رسمي و يا غير رسمي ايران.
اين استراتژي که بر اساس تاکتيک "تهمت و تهديد" آغاز شد تا راه برای توجيه اقدامات نظامی احتمالی هموار شود، از اواخر سال مسيحي ۲۰۰۱ به اجرا در آمد. هدف اوليه در اين استراتژی اعمال فشارهاي سياسي بود در راستاي هموار كردن راه جهت از پاي در آوردن اراده استقلال خواهی ايرانيان در برابر ژئوپوليتيک "نظام نوين جهانی" امريکائی. در راه رسيدن به اين هدف آنان در عمل ثابت کردند که حتي اگر لازم باشد، از بهره گرفتن از اقدامات نظامی يکجانبه گرايانه و پيشگيرانه ابا ندارند.
سروده سياسي جديد جرج دبليو بوش دقبقا در راستاي خطوط سياسي تعيين شده از سوي اسرائيل شارون و اولمرت و ناتانياهو و باراک و شيمون پرز ساز شده بود. اين سروده سياسي كه "هر ملتي كه از تروريسم حمايت كند، تروريست است" جاي ترديدي باقي نگذارد كه آنان بی پروا ملت ايران را "تروريست" خواندند: دولت منتخب فلسطين را نيز تروريست معرفی کرده و هرگونه حمايت از فلسطينيان را بي پروا عملی "تروريستی" دانسته و در اين راستا علاوه بر دولت ها، از تروريست خواندن ملت ها ابا نداشتند. بر اساس همين ديدگاه نا جوانمردانه بود که جرج دبليو بوش در ژانويه ۲۰۰۲ ايران، به عنوان يک ملت را عضوي از اعضاي يك "محور شيطانیaxis of evil" اعلام كرد. استفاده از اين عنوان که متاسفانه در ايران "محور شرارت" ترجمه شد، ناشی از انديشه های مسيحی گری سياسی افراطی بود و نشان از نقش گرايش های دينی افراطی در جهت گيری های ژئوپوليتيک نومحافظه کارانه داشت، چنان که رانولد ريگان، اولين رئيس جمهور نومحافظه کار ايالات متحده در دهه ۱۹۸۰ از شوروی پيشين به عنوان "امپراتوری شيطانی" ياد کرد. منظور از شيطان قلمداد کردن رقيبان، الهی خواندن برنامه های ژئوپوليتيک نوين خود بود، چون شيطان را نمی شود از راه تنبيه اصلاح کرد، شيطان در همه اديان بايد ريشه کن شود. در راستای همين ديدگاه های دينی بود که آنان دليل سقوط شوروی را "به ناحق" بودن نظام کمونيستی اعلام کرده و در مقابل، نظام سرمايه داری را بر حق دانسته و اعلام کرده نمودند که "جهانی" کردن نظام سرمايه داری اقتصاد بازار آزاد وظيفه الاهی آنان است.
اگرچه جرج بليو بوش و يارانش پس از قرائت نامه مورخ ۵ فوريه ۲۰۰۲ نگارنده هرگز اين اهانت ملی را در مورد ايران تکرار نکردند و مکرر تاييد نمودند که استفاده از عنوان "محور شيطانی" در مورد ايران کاری نادرست بوده است، ولی پِی گيری استراتژی "تهمت و تهديد در دور دوم رياست جمهوری جرج دبليو بوش شدت بيشتری گرفت. از ديد ملت ايران، يکی از بزرگترين قربانيان استراتژی ضد ايرانی محور امريکا – اسرائيل – اروپا در دوران بحران هسته ای تحميل شده به ايران، ديالوگ ملی ما در باره دموکراسی بوده است. اين اصل مسلم است که هر گاه تهديد های نظامی خارجی عليه موجوديت ملی کشوری جديت يابد، دگر انديشی ها و ديالوگ داخلی برای آزادی و دموکراسی کنار گذارده شده و ملت برای دفاع از وطن يکپارچه می شود. در اين راستا بود که ديالوگ جاری در روند دموکراسی ايرانی نيز صدمه فراوانی ديد، به ويژه با توجه به اين حقيقت که در فرهنگ سياسی جاری ايران، برخی از روشنفکران سنتی مخالفت با سياست های دولت وقت را با جانبداری از خواست های سياسی دشمن خارجی به اشتباه می گيرند. با اين حال، مقاومت شکست ناپذير ايرانيان در برابر زورگوئی های امريکائی – اسرائيلی – اروپائی در مورد برنامه هسته ای ايران، به ويژه پايان دادن به برنامه تحميل شده تعليق غنی سازی اورانيوم همزمان با اعلام مکرر آژانس بين المللی انرژی هسته ای در زمينه نيافتن هيچ سندی دال بر استفاده نظامی ايران از صنعت هسته ای، همه تمهيدات ضد ايرانی غرب را در انظار جهانی خنثی کرد و ملل جهان ضمن تمکين در برابر اقدامات تنبيهی گروه به اصطلاح ۱+۵ در سازمان ملل متحد، در چارچوب اجتماعاتی مانند "جنبش غير متعهد ها" و "کنفرانس اسلامی" مصرانه خواستار حل صلح آميز بحران هسته ای ايران شدند. با اين دليل است که بايد توجه کرد که ايده "حل مسائل با ايران از راه مذاکره" را اوباما از خود اختراع نکرده بود، بلکه پيشنهاد او برای مذاکره با ايران در حقيقت پاسخی بود به نگرانی های بين المللی نسبت به تهديدهای جنگی عليه ايران که نه تنها می توانست سراسر خاورميانه را به آشوب کشد، بلکه به تاييد نومحافظه کاران سرشناسی مانند نيوت گينگريچ می توانست به جنگ جهانگير سوم منجر شده و افکار عمومی داخلی راکه از جنگ آفرينی نومحافظه کاران خسته شده بود، عليه آنان به شورش در آورد.

شريک اروپائی نظام نوين جهانی
اتحاديه اروپا که در دوران گذار از نظام دو قطبی به نظام جديد در وضعيت استثنائی قرار گرفته و به آسانی می توانست در مقام يک ابر قدرت جديد و مستقل نسبت به ايالات متحده نقش آفرينی کند و از اين راه از بروز يک نظام تک قطبی جلوگيری نمايد، متاسفانه تحت تاثير ديدگاه های ويژه بريتانيا که هميشه استراتژی مناسبات ويژه با ايالات متحده را بر درگيری های همه جانبه با اروپا ترجيح داده است، تصميم گرفت در شرايط جديد پيش آمده از ژئوپوليتيک نظام نوين جهانی نومحافظه کاران امريکائی پيروی کند. والاترين مظهر اين جهت گيری ها را بايد در نقش اتحاديه اروپا به عنوان کارگزار ژئوپوليتيک امريکا در بحرانی جست و جو کرد که ايالات متحده امريکا و اسرائيل در دهه ۲۰۰۰ در رابطه با برنامه هسته ای ايران به وجود آوردند. تونی بلر، نخست وزير وقت بريتانيا برای جلوگيری از توسعه قدرتی عمودی (متمرکز) اروپا، استراتژی "توسعه افقی" اروپا را تجويز کرد و سبب شد که اتحاديه اروپا به جای تلاش برای افزودن بر قدرت و نفوذ جهانی خود، به طرف افزودن بر تعداد اعضای اتحاديه حرکت کند تا آنجا که نه تنها عضويت تقريبا همه اقمار پيشين شوروی در اروپای خاوری و ترکيه را مورد توجه قرار داد، بلکه در ايجاد دورنمايی از عضويت کشورهای شمال افريقا و اسرائيل هم کوتاهی نکرده. به اين ترتيب و با عضويت يافتن شمار بزرگی از اقتصادهای ضعيف در اتحاديه اروپا طبيعی است که قدرت اقتصادی اروپا تحليل پيدا کرد و امکان نقش آفرينی اروپا به عنوان يک ابرقدرت منسجم و رقابت کننده با ايالات متحده امريکا و ديگر نامزدان مقام "ابرقدرتی" در جهان جديد تحليل رفت.
يکی از بارزترين موارد تحول در سياست های ايرانی غرب پس از اعلام تحول در ديدگاه ژئوپوليتيک دولت اوباما نسبت به ايران، از استراتژی "تهمت و تهديد" به سياست "گفت و گو برای حل مسائل" دگرگونی محسوس در جهت گيری های سياسی دولت بريتانيا است. رسانه های عمومی اين کشور، به ويژه بی بی سی که هميشه بازگوينده نبض سياسی دولت بريتانيا- نزديکترين متحد دولت ايالات متحده امريکا به ويژه در قبال ايران - بوده است، اخيرا لحن سخن نسبت به ايران را ملايم کرده و در چند برنامه به اصطلاح مستند که به مناسبت سومين دهه انقلاب اسلامی تدارک ديد، اگر چه تحريف های معمول تاريخی را به ويژه در رابطه با بحث شاه و مصدق و غيره تکرار کرد، پخش گفتار های ملايم در باره کشور ايران را نيز آغاز کرد. نخست وزير بريتانيا در سخنانی ملايم از "حق مسلم ايران در استفاده از انرژی هسته ای" حمايت کرد، جک استراو وزير خارجه سابق و وزير دادگستری کنونی، مانند يوشنکا فيشرJoschka Fischer وزير خارجه سابق آلمان در برنامه های مستند مربوط به روابط غرب با ايران در دوران بحران تحميلی انرژی هسته ای رفتار ناشايست اروپا در راستای فريب دادن ايران در مذاکرات هسته ای سابق را مورد تاييد تلويحی قرار داده و تاييد کرد که همه رفتارهای غرب با ايران در آن دوران اخلاقی نبوده است، چنانکه آنان در مواردی مانند تعليق غنی سازی "ايرانی ها را فريب دادند". ديويد ميلی بند David Milibandوزير خارجه پيشين بريتانيا ضمن اعلام ملايمت در رفتار بريتانيا نسبت به ايران و ابراز اميدواری در بهبود مناسبات ايران و غرب، زبان به نصيحت ايرانيان گشود که "تا کی می توان در اسارت تاريخ ماند". البته شرايط در حال حاضر به صورتی است که لازم است با ملايمت از برخی ابراز اين گونه نظرها انتقاد کرد. به خصوص در برخورد با سخن ياد شده آقای ميليبند بايد به ايشان ياد آوری نمود که بسياری از ما ايرانيان خيلی وقت است که می خواهيم خود را از زندان تاريخ سوء ظن نسبت به خواست های امپرياليستی بريتانيا رها سازيم، ولی اگر سياست های اغلب عجيب و غريب دولت بريتانيا بگذارد. برای مثال، اگر آقای ميليبند به ياد آورند که دولت آقای تونی بلر در پی گيری کورکورانه سياست های ژئوپوليتيک و اميال ژئواستراتژيک محور اسرائيل – نومحافظه کاران امريکائی عليه ايران در سال های ۲۰۰۵ تا ۲۰۰۷ چه هيجانی نشان داد: چند بار شخصا به خاور ميانه و خليج فارس سفر کرده و شخصا برخی شيوخ عرب را عليه ايران شوراند: و چگومه کوشيد ماجرای بازداشت قانونی ملوانان متجاوز بريتانيا در آب های خليج فارس را تبديل به بهانه ای کند برای آغاز حمله نظامی واحدهای دريائی امريکائی در خليج فارس عليه ايران، و با توجه به اينکه نخست وزير براون در همان سخنان نسبتا دوستانه در تاييد حقوق ايران در استفاده از انرژی هسته ای، مجددا دروغ اسرائيلی در عدم همکاری ايران با آژانس را قويا تکرار کرد، قطعا خواهد دانست که چرا ايرانيان خروج از اسارت تاريخ در مورد روابط کشور خود با بريتانيا را دشوار می يابند.

چشم اندار نقش آفرینی شانگهای
در قیاس ابراز عدم علاقه اروپا به آغاز یک نقش آفرینی مستقل در شکل گیری های ساختار سلسله مراتبی قدرت در ژئوپولیتیک جهانی روسیه و چین عملا رقابت برابر ایجاد موازنه های ژئوپولیتکی در برابر ابرقدرت امریکایی را آغاز کرده اند. پيدايش و توسعه نقش آفرينی گروه شانگهایShanghaigroupingيا "اتحاديه آسيای مرکزی" را شايد بتوان يکی از بارزه های اساسی دانست که نشان از تحولی ساختاری در ژئوپوليتيک "نظام نوين جهانی" مورد نظر نومحافظه کاران امريکائی دارد. اتحاديه اروپا که برای مدتی بزرگترين قدرت جهان، بعد از ايالات متحده حساب می شد، ثابت کرده است که در نتيجه تلاش های تونی بلر، نخست وزير پيشين بريتانيا، تصميم گرفته است در مقام شريکی بی اراده در جهت گيری های جهانی ايالات متحده، خود را در غنايم جهانی آينده آن قدرت سهيم سازد. در نتيجه آشنايی با اين جهت گيری اتحاديه اروپا بود که يک چند نگارنده ايده اتحادی ژئوپوليتيک ميان روسيه و چين و هندوستان را پيش کشيد. اين ايده مورد استقبال سه قدرت ياد شده قرار گرفت و ديالوگی ميان مقامات سه قدرت برقرار شد، ولی رقابت های ژرف ميان هند و چين زمينه را آماده بهره گيری های واشينگتن ساخت تا با دادن تسهيلات گسترده اقتصادی و هسته ای به هندوستان آن قدرت را وادار به همکاری با واقعيت يافتن جهان تک قطبی مورد نظر خود نمايد. به اين ترتيب، هند خود را به امريکا فروخته و با خروج از دايره ژئوپوليتيک فرضی روسيه – چين – هند راه را برای واقعيت يافتن ترتيبات ژئوپوليتيک تازه ای ميان روسيه و چين هموار نمود.
روسيه اگرچه هنوز از اهرم هايی برخوردار است که بتواند ميزانی از رقابت ژئوپوليتيك را در برابر ايالات متحده در صحنه جهانی اعمال نمايد، ولی در مجموع ضعيف تر از آن است که بتواند به تنهايی در برابر وسوسه های مالی و اقتصادی امريکايی پايداری کرده و پس از مدتی مقاومت و دريافت برخی امتيازات، تسليم خواست های واشينگتن نشود. رفتار مسکو در قبال مساله انرژی هسته ای ايران در شورای امنيت سازمان ملل متحد بهترين بازگو کننده اين وضعيت است. در همان حال، روند رويدادها نشان می دهد که ميزانی از تفاهم و همکاری ميان روسيه و چين می تواند قدرت شايان توجهی را در برابر زياده خواهی های ژئوپوليتيك امريکايی واقعيت بخشد. چين از سوی ديگر، در وضعيت بسيار بهتری در اين برخورد ها قرار دارد. روند سرعت گيرنده توسعه اقتصادی که خود به خود بر شکل سياسی چين اثر می گذارد و نظام کهنه کمونيستی را با دقت و حساب شده به صورت نوينی دگرگون می کند، روندی است که تبديل چين به يک ابرقدرت حقيقی و همطراز ايالات متحده را نويد می دهد. اعلام تصويب نامه ای در ماه مارس ۲۰۰۵ در زمينه جلوگيری از جدايی و استقلال تايوان تحت اين عنوان که "در جهان فقط يک چين وجود دارد" و اين که در مقابله با تجزيه طلبی تايوان حتی از نيروی نظامی استفاده خواهد شد، ابهت ژئوپوليتيك تازه ای را برای چين در جهان سبب شده است که با توجه به آن هم اکنون می توان قاطعانه گفت تاريخ باز گشتن تايوان به چين را بايد به معنی نقطه اعتلای چين به مقام يک "ابرقدرت" واقعی در ژئوپوليتيك جهانی قرن بيست و يکم پذيرفت.
در همان راستا شايان توجه است که نخستين سنگ زيربنای سازمان همکاری منطقه ای شانگهای در سال ۱۹۹۶ توسط چين، با عضويت روسيه، قزاقستان، قرقيزستان و تاجيکستان، نهاده شد. هدف اصلی و اعلام شده اين تشکيلات توسعه همکاری های اقتصادی ميان اعضا بوده است. در سال ۲۰۰۱ ازبکستان به عضويت اين سازمان در آمد و يک سال بعد با تصويب منشور سازمان شانگهای در سن پترزبورگ، اين سازمان وارد دوران نقش آفرينی ژئوپوليتيكی واقعيش شد به عنوان عامل محدود کننده سياست های يکجانبه گرايانه ايالات متحده در اورآسيا.

جنبش غیر متعهد ها
نقشی که مجموعه کشورهای عدم تعهد یا "غیر متهعدها" در رابطه با بحران انرژی هسته ای ایران و در مقابله با زورگویی های ابرقدت امریکایی و متحدین اروپائیش علیه ایران نوید دهند آن است که این جنبش می تواند نقش موثری را در شکل دهی بهتر و عادلانه تر به نظام ژئوگولیتیکی عهده گیرد. مشکل اساسی در این رهگذر آن است که این جنبش در درازای زمان ثابت کرده است که آمال ژئوپولیتیکیش از نقش آفرینی در مقام یک سازمان پراکنده یا غیر منسجم برای دوری جستن از کشمکش های رقابتی ژئوپولیتیکی میان ابرقدرت های رقابت کننده جهانی فراتر نیست. چنانچه این جنبش که در بر گیره نیم بیشتر کشورهای جهان است، تصمیم به یک نقش آفرینی مثبت در نظام جهانی گیرد، لزوما باید این پراکنده یا غیر منشسجم بودن را باید پایان دهد و این مجموعه را در اطراف یک اندیشه ژئوپولیتیکی جهانی، برای اعتلای وضعیت صلح و امنیت جهانی، منسجم سازد و حرکت نظام ژئوپولیتیکی جهانی به سوی واقعیت یافتن یک نظام چند قطبی را یاری دهد.

در دنيای جديد ژئوپوليتيک
با بروز نشانه های شکست سياسی – اقتصادی در ژئوپوليتيک نظام نوين جهانی نومحافظه کاران امريکائی که از اوايل سال ۲۰۰۸ به صورت غير قابل انکاری در آمد، و همراه با آشکار شدن نشانه هائی از آغاز يک دوران جديد در سياست خارجی ايالات متحده، نشانه هائی از آغاز يک دوران تازه در مناسبات ايران و غرب نيز محسوس شد. پس از انتخاب باراک حسين اوباما Barak Hussein Obamaاز آغاز سال ۲۰۰۹به عنوان رئيس جمهور ايالات متحدهکهعمدتا ناشی از وعده او در دوران مبارزات انتخاباتی سال ۲۰۰۸ در زمينه تغييرchangeسياست ها - سياست های ژئوپوليتيک و اقتصادی داخلی و خارجی - ايالات متحده امريكابوده است، به گمان می آيد که واقع نگری در مسائل گوناگون خاور ميانه تا حدودی جانشين ايدئولوژی نومحافظه کارانه خواهد شد. در چنين وضعيتی بود که اوباما در چارچوب فلسفه "تغيير" در سياست خارجی کشورش ايده حل مسائل موجود با ايران از راه "مذاکره" را مطرح کرد و با اين بحث افق های تازه ای را در مناسبات غرب با ايران گشود.
اگرچه دولت اوباما کار خود را همراه با شعارهائی کاملا ايدئاليستی خود وی آغاز کرد، در عمل ناچار شد که بسياری از انتصابات را با در نظر گرفتن مصلحت انديشی در تدريجی بودن تحول انجام دهد، و همراه با برخی انتصابات که جنبه مصلحت انديشی در راضی نگاه داشتن طرفداران ژئوپوليتيک اسرائيلی در ايالات متحده را آشکارا به نمايش در آورد. اين گونه بود که اوباما اميدوارانه راهی سرمنزل دگرگون کردن سياست های خاورميانه ای نومحافظه کاران شد. ناظران آگاه از همان اوان توجه داشتند که دگرگون کردن زيربناهای سياست خارجی در يک دموکراسی زمان زيادی می طلبد و با اين درک بود که پيش بينی می شد بروز هر گونه تحول واقعی در راستای ترک انديشه های يک جانبه گرايانه در سياست های خاور ميانه ایايالات متحده و تعطيل استراتژی "تهمت و تهديد" نومحافظه کارانه در قبال ايران زمان زيادی خواهد گرفت. در همين برخورد، ما بايد توجه داشتيم که استراتژی "تغيير" در سياست خارجی امريکا و ايده "مذاکره" با ايران خواسته ايالات متحده امريکا بود در خدمت به منافع ملی آن قدرت، نه خدمت به ايران يا هر کشور ديگری. لاجرم، ايران در مقابل می بايستی درک می کرد که چون اين وضعيت مستقيما در چارچوب منافع ملی آن کشور مطرح شده است، ما هم موظف می شويم که در مقابل، موضوع را يک مساله ملی خود تلقی کنيم و از هرگونه دست پاچگی يا منفی گرائی افراطی خود داری ورزيده با مطالعه گام بردارشته ومی بايستیدقت شود که در شرايط جديد از تکرار خطای بزرگ کشاندن اختلافات داخلی به صحنه های بين المللی در راستای قانع کردن غرب که فلان فرد يا گروه شايستگی بيشتری نسبت به فرد يا گروه ديگر دارد، خود داری شود.
در مراحل آغازين اعلام رسمی سياست "مذاکره مستقيم و بدون پيش شرط" با ايران، ديدگاه های جديد اوباما سبب بروز تحول محسوسی در برخورد سياسی اتحاديه اروپا به ويژه بريتانيا با ايران شد. نه تنها سياستمداران اروپائی مانند خانم مرکل، گوردون براون، خاوير سولانا، ديويد ميليبند و امثال آنان در ايتاليا و فرانسه لحن دوستانه تری را در اشاره به ايران و مباحث ايرانی پيش گرفتند، بلکه رسانه های اروپائی نيز زبان برخورد با ايران را ملايم کرده و برای نخستين بار آشکارا از ايده حل مسائل موجود با ايران از راه مذاکره را تبليغ کردند.

در چشم انداز آينده روابط ایران و غرب
با همه اين احوال، در چشم انداز تحولات مثبتی که شکل می گيرد، ما بايد با خوش بينی احتياط آميز گام برداريم چرا که سلامت منافع و تماميت ملی ما به صورت فشرده و درهم تنيده ای در گير اين تحولات است. از يک طرف بايد دقت کنيم که از بيان تحول در سياست های ايرانی توسط اوباما تا به عمل در آمدن اين وعده راه دراز و پر پيچ و خمی در پيش است، چرا که از يک طرف امريکای نومحافظه کار همه پل های بازگشت را در ماجراجوئی های هشت سال گذشته اش ويران کرده و ترميم اين پل ها زمانی نسبتا دراز طول خواهد کشيد، به ويژه اينکه لابی صهيونيستی شديدا مخالف تغيير سياست ايالات متحده در مورد ايران است و اسرائيل با انتخاب متعصب جنگ طلبی چون ناتانياهو به عنوان رئيس دولت و تکرار مکرر تهديد های نظامی از طرف او، در حقيقت اعلام کرده است که با تمام قوا از بهبود روابط ايالات متحده و غرب با ايران جلوگيری خواهد کرد. در اين برخورد ما بايد دقت کنيم که ضمن پايداری کاملا قوی در برابر تهديد های جنگی تل آويو، در رابطه با ايالات متحده و اروپا از بيان هر حرف يا حرکت تحريک آميز خود داری کنيم.
در بررسی شيوه برخورد ما با غرب در سال های گذشته دست کم دو مورد از رفتار نادرست خود نمائی می کند: ۱- عجله ناشی از اشتياق غير منطقی: ۲- ناديده گرفتن منافع ملی در قياس مصالح ايدئولوژيک. ما بايد از اين گونه برخورد ها درس تجربه آموخته و ياد بگيريم که در اين گونه موارد ديپلماسی حوصله و حسابگری مورد نياز است. در مقابل آرامش – آرامش داشته باشيم و در مقابل امتياز های مورد نظر، حساب شده امتياز های قانونی و مشرو ع را بدهيم. در اين برخورد ضروری است گفته خاوير سولانا در زمينه لزوم اعتماد سازی غرب نسبت به ايران را با دقت و ملايمت پی گيری کنيم و نه به صورت "پيش شرط"، و از طريق های معمول ديپلماتيک به غرب بفهمانيم که انديشه اعتماد سازی غرب در برابر ايران بايد در اطراف مسائلی دور زند مانند توقف تبليغات اهانت آميز، لغو تحريم های يک جانبه امريکائی، آزاد سازی دارائی بلوکه شده ايران، و در صورت لزوم لغو قطعنامه های سه گانه غير قانونی توسط شورای امنيت سازمان ملل متحد.

يادداشت‌ها
۱- برای آشنائی بيشتر با جنبه های دانشگاهی مبحث ژئوپوليتيک نگاه کنيد به: پيروز مجتهدزاده، جغرافيای سياسی و سياست جغرافيائی، بخش دوم "ژئوپوليتيک"، انتشار سازمام مطالعه و تدوين کتب درسی (سمت)، چاپ سوم با اصلاحات، تهران ۱۳۸۹.
۲- برای آشنائی بيشتر با جنبه های دانشگاهی دانش جغرافيای سياسی نگاه کنيد به: پيروز مجتهدزاده، جغرافيای سياسی و سياست جغرافيائی، بخش اول "جغرافيای سياسی"، انتشار سازمام مطالعه و تدوين کتب درسی (سمت)، چاپ سوم با اصلاحات، تهران ۱۳۸۹.


دکتر پيروز مجتهدزاده
استاد ژئوپولیتیک در دانشگاه های منطقه تهران

کد مطلب: 76261
 
Share/Save/Bookmark