میزان آمادگی برای مدیریت بحران در کشور...
به اندازه کافی وجود دارد.
پیشرفت داشته اما با مطلوب فاصله دارد.
در حد صفر است و عقب گرد هم داشته است.
 
تاریخ انتشار : دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۱ ساعت ۲۱:۲۵
 
 
روز ـ خارجي ـ گتوند
خرداد پارسال بود. یکی از همان روزهای خوب زندگی ام. سفر به خوزستان به بهانه بازدید از مراحل ساخت...

خرداد پارسال بود. یکی از همان روزهای خوب زندگی ام. سفر به خوزستان به بهانه بازدید از مراحل ساخت سد گتوند علیا. با چند نفر از دوستان و همكاران قسمت شد تا گوشه ای دیگر از این خاک دوست داشتني و زيبا را تجربه کنیم.
همه چیزش دلچسب بود، اما دلچسب‌ترش زمانی بود که اتوبوس نارنجی رنگ داشت ما را از فرودگاه به سمت گتوند می برد. صبح زود و بي‌خوابي هميشگي در سفر باعث شده بود تا چشم به بيرون بدوزم. همینطور که با نگاه کنجکاوانه ام به بیرون نگاه می کردم و تصاویر از جلوی چشمانم می گذشت، ناگهان دو نیم گنبد آبی آشنا را دیدم. تصویرش را قبلا در اینترنت دیده بودم اما از نزدیک نه! به لیدر همراهمان گفتم: مقبره قیصر؟ و او هم سری تکان داد و تائید کرد.
در پوست خود نمی گنجیدم. اصرار داشتم زودتر آنجا را ببینم، اما امکانش نبود. اصلا قرار ما براي بازديد و تهيه گزارش از سد گتوند بود. وعده زمان بازگشت از سد را دادند و من هم به ناچار پذیرفتم. در آن صبح تا بعد از ظهر حضور بر روي درياچه سد و تماشاي قسمت هاي مختلف نيروگاه دلم همچنان كنار آن دو نيم گنبد بود.
بعد از ظهر با همه خستگی های ناشی از بازدید چندین ساعته باز هم مشتاق تماشای از نزدیک آن نیم گنبدها بودیم. همه دوستان هم اتفاق دوست داشتند به قدر فاتحه اي هم كه شده بر سر مزار استاد حاضر شوند. از اتوبوس پیاده شدیم و اولین کاری که کردم تماس با برخی دوستانم بود. با "قیصری ها" با آنها که مثل من با شعرهای قیصر زندگی می کنند. گفتم جایتان خالی که من جایی در نزدیکترین جای ممکن به قیصرم. حسرتشان از صدای پشت تلفنشان حس می شد.
بعد هم با شوق به سمت مقبره قیصر رفتیم. اما این همه خوش به حالی ما نبود. پدر و برادر قیصر هم بودند. حال و احوال کردیم. فاتحه ای خواندیم و عکس هایی به یادگار گرفتیم. آن دو تا نیم گنبد آبی حسی خوب به همه ما داده بود. حال همه مان خوب بود.
آن روز تمام شد و در کنار قیصر بودن خیلی زود گذشت. درست مثل همین پنج سالی که از نبودنش گذشته است. نه که نباشد. هست. او با شعرهایش زنده است و ما با همین شعرها زندگی می کنیم. شاعری که زبانش و قلمش زلال بود مثل باران. كسي كه با شعرهايش زير باران قدم زديم، گريه كرديم، عاشق شديم و شادي كرديم.
شعرهاي او را هميشه در دل و روي لب تكرار كرده ايم و هيچگاه تكراري نشد. تكرار شد، اما تكراري نه. هر بار تازه تر و پرطراوت تر از قبل مي شد شعرهايي كه بوي نا نمي داد. طعم مرگ نداشت و نخواهد داشت. درست مثل خود قیصر که هیچگاه شبیه مردگان نیست.

کد مطلب: 77930
, مولف : مهدي رجبي
 
Share/Save/Bookmark