میزان آمادگی برای مدیریت بحران در کشور...
به اندازه کافی وجود دارد.
پیشرفت داشته اما با مطلوب فاصله دارد.
در حد صفر است و عقب گرد هم داشته است.
 
تاریخ انتشار : شنبه ۲ مهر ۱۳۹۰ ساعت ۲۰:۰۳
 
 
زمان ما را با خود برده است
«آقا سر مفتح می خوره؟» «من سر خروجی همت پیاده می شم» «ببخشید، ایستگاه اتوبوس های مطهری کجاست؟»...

«آقا سر مفتح می خوره؟» «من سر خروجی همت پیاده می شم» «ببخشید، ایستگاه اتوبوس های مطهری کجاست؟» «آقا ونک از حقانی می ری؟» «چمران، نمایشگاه، دو نفر» «داداش از باقری می رم، اشتباهی سوار نشی» «ببخشید جناب میدون محلاتی کدوم طرفه؟»
«رانندگان عزیز، بزرگراه مدرس در تقاطع همت به دلیل تصادف دو خودروی عبوری، از ترافیک سنگینی برخوردار است» «بزرگراه صیاد شیرازی، خروجی بزرگراه بابایی به دلیل تراکم خودروها مسدود می باشد» و...
می پرسید اینها یعنی چه؟ این آدرس ها و گزارش‌های ترافیکی چه معنا و مفهومی دارند؟ چند لحظه روی این واژه ها دقت و تمرکز کنید. چه چیز مشترکی می توان یافت؟ منظورم خیابان و میدان و این حرف ها نیست. منظور نام هایی است که هر روز می شنویم و خیلی هم دقت نمی کنیم. منظورم نام آدم هایی است که روی تابلوهای بزرگراه ها هم نقش بسته اند. روی برچسب کرایه تاکسی ها یا روی شیشه بیرونی اتوبوس ها هم نامشان را نوشته اند، اما آنها را فقط به عنوان یک مسیر و خیابان انگار می شناسیم و می شناسند. که ای کاش آنها یک مسیر و خط و راه بودند برای ما.
ای کاش مسئولانی که تقریبا همه شان ادعای جنگ و دفاع و رزم می کنند، یاد و نام همرزمانشان را به همین راحتی خرج نمی کردند. بگذار یک مثال برایت بزنم. یک آقا یا خانمی ۶ سال یا نه کلی زور بزنیم ۸ یا ۱۰ سال از عمرش را در بهترین شرایط می گذارد و درس می خواند و دکتر، مهندس می شود. آنوقت از آن بچه کوچک تا آن پیرمرد مو سپید کرده، پیشوند "دکتر" یا "مهندس" را چنان به نامش می چسبانند که با هیچ وسیله ای قابل جدا شدن نیست. طرف از اینجا سوار هواپیما می شود و در فرودگاه جده هم با اتوبوس های کولردار، راهی مکه می شود و بعد تا آخر عمرش لقب حاج فلانی از دهان مردم نمی افتد.
اما اینجا آنقدر ما و مسئولانمان فراموشکار شده ایم که یادمان رفته است، بچه هایی را که همه عمرشان را گذاشتند و رفتند تا... تا چه بگویم؟ به جای این سه نقطه چند واژه می شود گذاشت که هر کدامشان بهایی به قیمت و قدر خون جوانان این مملکت دارد؟
حالا بعد از ۶۸ و قطعنامه و به اصطلاح پایان جنگ تا الآن چه کرده ایم که این بچه ها اینقدر گمنام مانده‌اند و ما تنبلی مان می آید که پیشوند شهید را اول نامشان بگذاریم؟ چند سال گذشته است که مسئولان و مدیران این شهر و مملکت، یادشان می رود که روی تابلوهای راهنمایی و رانندگی، روی تابلوهای بزرگراه ها و خیابان ها کلمه بزرگ شهید را جا انداخته اند؟ چه شده که همت و بابایی و باقری و باکری، فقط ما را یاد اتوبان های عریض و طویل و پرترافیک این شهر می اندازد؟
یاد سید مرتضی آوینی بخیر. نه تعجب نکن. من همرزم او نبوده ام. من از آوینی فقط روایت فتح های پنجشنبه شب هایش را دیده ام و قبری که در گوشه بهشت زهرای تهران نام او را بر رویش حک کرده اند. سید خدایت رحمت کند تو را که چه راست گفته بودی که: پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند. اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند.
زمان آنچنان ما را با خود برده است که همه هنرمان این شده است که توی سیصد و شصت و پنج روز سال فقط یک هفته را حواسمان هست که دفاع مقدسی داشته ایم.
همه هنرمان این شده است که توی این یک هفته ویژه برنامه بسازیم و فیلم جنگی پخش کنیم، آن هم با غرولندهای نسل های قدیم و جدید که چرا تلویزیون همه‌اش شده است جنگ؟!
دوستان مدیریت این شهر هم که دیگر سنگ تمام گذاشته اند. همین پنجشنبه که اول هفته دفاع مقدس بود، کاش شما هم کنار من بودید تا ببینید، اتوبان شهید همت را چه زیبا! با تصاویر شهدا آذین بسته بودند. یکی در میان لا به لای تصاویر شهدایی چون کلاهدوز و فکوری و... باید تبلیغات خوش نقش و نگار و رنگارنگ آب میوه فلان و روغن سرخ کردنی بهمان را سیاحت می کردیم.
دست آخر هم، همه هنرمان این می شود که توی شهر به این بزرگی دو تا موزه ناشناس و نه چندان جذاب برای ۸ سال مقاومتمان ساخته ایم. یکی توی خیابان طالقانی گم شده و دیگری در حاشیه بزرگراه شهید همت. اما هیچگاه کاری نکرده ایم که مردم این موزه ها را مشتاقانه تماشا کنند.
اشکال کار کجاست که آیینه این جنگ هشت ساله ما را به همین زودی غبار فراموشی گرفته است؟ اشکال کار کجاست که اکثر مسئولینی که خودشان روزگاری توی خاکریزها خواب را به چشمانشان حرام می‌کردند تا دشمن خواب تجاوز به آب و خاک و ناموس این مملکت را هم نبیند، حالا در خواب فراموشی و نسیان فرو رفته اند؟
یاد شهید عزیز، حمید باکری همواره به خیر باد. او که گفته بود: زمانی فرا می رسد که جنگ تمام می شود و رزمندگان امروز به سه دسته تقسیم می شوند:
۱.دسته ای به مخالفت با گذشته خود بر می خیزند و از گذشته خود پشیمان می شوند.۲.دسته ای راه بی‌تفاوت می گزینند و در زندگی مادی خود غرق می شوند و همه چیز را فراموش می کنند.۳.دسته سوم به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند که از شدت مصائب و غصه ها،دق خواهند کرد. پس از خدا بخواهید که با وصال شهادت از عواقب زندگی بعد از جنگ در امان بمانید.
بیچاره بچه های دسته سوم. چه می کشند از نامردی و نامرادی های این روزگار و از ناجوانمردی ما که خیلی زود آنها را لای صندوقچه ذهنمان گم کرده ایم.

کد مطلب: 68268
, مولف : مهدي رجبي
 
Share/Save/Bookmark