اگر معنای این تیتر را باور ندارید ادامه این رنجنامه را در قالب نقدی تلختر از تریاق بخوانید تا متوجه شوید«آواز دهل شنیدن از دور خوش است».
آحاد جامعه از دهک اول گرفته تا دهم و حتی جماعت انگشت شمار فرا دهکی هم برایشان قابل هضم نیست که روزگاری نه چنان دور یعنی اوایل دوران پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و حتی تا اوایل دهه هفتاد هم شمارگان چاپ روزنامهها و مجلات هفتگی و ماهانه و گاهنامه و سالانهها بین عدد10 هزار تا چهارصد هزار نسخه برای هر شماره میشد که بعضی از آنها نیز فاقد برگشتی بود و دکهها و فروشندگان فراوان در سطح کشور فرصت سرخاراندن و مکانی خالی نداشتند تا اختصاص به فروش نوشابه و تنقلات خوراکی بدهند اما در ادامه این سالها عرضه کنندگان یک محصول فرهنگی بنام رسانه مکتوب؛بصورت دربستی فروشنده انواع دخانیات و پیپ و قلیان و شاید مواردی دیگر شوند که در این جایگاه قابل ذکر نیست!
چه کسی به جز متولی این نهاد یعنی وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی بوده تا به مرور زمان تنها نظارت و آقابالاسری را برای این طیف با اهمیت که یکی از بارزترین نقشها را در ارتقا فرهنگ و انتقال اطلاعات جامع در روند پیروزی انقلاب اسلامی به عهده گرفته تا تمامی بودجه سالانه خود را به جای سهم بندی عادلانه و اختصاص بخشی از آن به رسانههای مکتوب تنها صرف فیلم وسینما و موسیقی و تآتر و جشنوارههای متنوع در این زمینهها کند؟ و در ضمن هم این جفاها؛آخرین دلخوشی رسانههای مکتوب را هم که جشنواره سالانه بود به فراموشی بسپارد که انگار این طیف مکتوب فرزندان ناخلف رسانه هستند و هیچ حق و سهمی از بودجههای مصوب ندارند تا ابزار مورد نیاز از جمله کاغذ و زینک و مرکب چاپ و حقوق کارکنان و تولید کنندگان محتوای خود را هم با دست خالی از بازار آزاد «بخوانید سیاه» تهیه کنند؛در حالیکه طی 20 سال گذشته تعداد قابل توجهی از آنها به خودزنی پرداخته و کرکرهها را پایین کشیدند و زمزمه کردند«مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان!» امروز برای این حرفه محترم که باید در مقابل طوفانهای سهمگینی چون دفاع مقدس دوم و سوم و کودتای میانه آنها قوی و مقتدر میبود اما با یک نسیم از هم گسیخته میشد؛اشک ماتم ریخت زیرا تا قبل از دفاع مقدس سوم ضمن اینکه بسیاری از آنها دوام نیاوردند و تعطیل شدند؛ آنچه هم که شمارگان چاپ باقی ماند بین 50 تا دو هزار نسخه آن هم در صفحات محدود بود تا ضمیمه صورت حساب آگهیها و رپورتاژهای احتمالی شوند تا بتوانند مطالبات مختصر را زنده کنند زیرا خبری از تک فروشی نیست و اگر اضافه آمد ناچارند به صورت کیلویی به خشکشوییها بفروشند تا به دلیل گرانی مشمع و پلاستیک؛لواف لباس مشتریان کنند!از این جهت در اولین اقدام پس از باز گشایی؛ کارکنان خود را تعدیل و گروهی را برای دریافت حقوق بیکاری عازم وزارت تعاون و کار و یا سازمان تامین اجتماعی کردند!
البته در تمام این سالها که دوران مرگ تدریجی رسانههای مکتوب در ایران قلمداد میشود؛روزنامه «آساهی» در کشوری چون ژاپن که پیش کسوت عالم دیجتیال است و تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی ایران تیراژ روزانهاش 15 میلیون نسخه در بیش از 24 صفحه بود؛امروز نه تنها شمارگانی بیش از 16.5میلیون دارد که روزنامه هم به صورت روزانه در سه نوبت صبح و ظهر و عصر منتشر میشود! حالا به عنوان یکی از قدیمیترین روزنامه نگاران ایران که هرگز عضو هیچ گروه و دسته و سندیکا و صنفی در داخل و خارج کشور نبوده و از سال 2014 به بعد به شهادت ارجاع به گوگل کاندیدای کتاب گینس به عنوان پرکارترین آنها در 61 سال گذشته شده بودهام؛ چندی پیش تصمیم گرفتم برای دلجویی و دلداری و تشویق به وارثان افولی که روند معشوقشان یعنی بوی خوش کاغذ کاهی پس از چاپ است؛ سری به دفتر آنها بزنم اما دریغ از آنکه رهآوردی جز تاسف و تالم برایم به همراه داشته باشد! که بالا رفتن از این دیوار کوتاه و پوسیده و بدون پشتوانه نتیجهای جز فرونشست اقتصادی نخواهد داشت! که امروز زمزمه دریافت مالیات از آنها هم میتواند آخرین میخ به این تابوت از قبل پوسیده باشد! اولین دفتری که به سراغش میروم ساختمانی زهوار در رفته و فرسودهای در یکی از مناطق قدیمی پایتخت است که بیش از صد سال از عمر آن می گذرد؛ ساعت نزدیک چهار بعد از ظهر است و چهار جوانی که رنج روزگار گرد پیری را به سرشان نشانده؛ با عجله فراوان مشغول خوردن املت گوجه فرنگی از ماهیتابهای فرسوده با نان لواش هستند و در ضمن آن پیرامون محتوای صفحات روزنامه فردا هم صحبت میکنند؛ پیرمردی گوژ پشت که بعدها فهمیدم سالهاست سرایدار و خدمتگزار و آچار فرانسه آنهاست با یک سینی چای در لیوانهای قد ونیم قد شیشهای وارد اطاق میشود.من هم به دنبال او وارد میشوم و سلام میکنم که یکی دوتن از قدیمی ها مرا میشناساند.آنها دست از خوردنی که در حال اتمام بود بر می دارند و جواب سلام میدهند و تعارف میکنند تا با نوشیدن لیوانی چای آنها را همراهی کنم؛ صفحات نیمه کارهای را که قبلاً بسته بودند با شوق و ذوق به من نشان میدهند و نظر میخواهند و اینجاست که میفهمم آنها نیاز به دلداری من ندارند زیرا با همه مشکلات موجود همچون کوه استوارند و چون پولی جز بدهکاری فراوان برای پرداخت مالیات جدید ندارند؛ مطمئن هستند که سازمان امور مالیاتی به کاهدان زده است!
پس چه بهتر که قبل پیگیری این اشتباه لپی، سری به اسناد وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بزنند و ببینند در این سالها چه قسمتی از بودجه خود را برای کمک به رسانههای مکتوب تامین اعتبار و پرداخت کرده که حالا بخشی دیگر از دولت یعنی وزارت اقتصاد و امور دارایی با ادعای دریافت مالیت از آنها «شتر را گم کرده و دنبال مهارش میگردند»!
آحاد جامعه از دهک اول گرفته تا دهم و حتی جماعت انگشت شمار فرا دهکی هم برایشان قابل هضم نیست که روزگاری نه چنان دور یعنی اوایل دوران پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و حتی تا اوایل دهه هفتاد هم شمارگان چاپ روزنامهها و مجلات هفتگی و ماهانه و گاهنامه و سالانهها بین عدد10 هزار تا چهارصد هزار نسخه برای هر شماره میشد که بعضی از آنها نیز فاقد برگشتی بود و دکهها و فروشندگان فراوان در سطح کشور فرصت سرخاراندن و مکانی خالی نداشتند تا اختصاص به فروش نوشابه و تنقلات خوراکی بدهند اما در ادامه این سالها عرضه کنندگان یک محصول فرهنگی بنام رسانه مکتوب؛بصورت دربستی فروشنده انواع دخانیات و پیپ و قلیان و شاید مواردی دیگر شوند که در این جایگاه قابل ذکر نیست!
چه کسی به جز متولی این نهاد یعنی وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی بوده تا به مرور زمان تنها نظارت و آقابالاسری را برای این طیف با اهمیت که یکی از بارزترین نقشها را در ارتقا فرهنگ و انتقال اطلاعات جامع در روند پیروزی انقلاب اسلامی به عهده گرفته تا تمامی بودجه سالانه خود را به جای سهم بندی عادلانه و اختصاص بخشی از آن به رسانههای مکتوب تنها صرف فیلم وسینما و موسیقی و تآتر و جشنوارههای متنوع در این زمینهها کند؟ و در ضمن هم این جفاها؛آخرین دلخوشی رسانههای مکتوب را هم که جشنواره سالانه بود به فراموشی بسپارد که انگار این طیف مکتوب فرزندان ناخلف رسانه هستند و هیچ حق و سهمی از بودجههای مصوب ندارند تا ابزار مورد نیاز از جمله کاغذ و زینک و مرکب چاپ و حقوق کارکنان و تولید کنندگان محتوای خود را هم با دست خالی از بازار آزاد «بخوانید سیاه» تهیه کنند؛در حالیکه طی 20 سال گذشته تعداد قابل توجهی از آنها به خودزنی پرداخته و کرکرهها را پایین کشیدند و زمزمه کردند«مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان!» امروز برای این حرفه محترم که باید در مقابل طوفانهای سهمگینی چون دفاع مقدس دوم و سوم و کودتای میانه آنها قوی و مقتدر میبود اما با یک نسیم از هم گسیخته میشد؛اشک ماتم ریخت زیرا تا قبل از دفاع مقدس سوم ضمن اینکه بسیاری از آنها دوام نیاوردند و تعطیل شدند؛ آنچه هم که شمارگان چاپ باقی ماند بین 50 تا دو هزار نسخه آن هم در صفحات محدود بود تا ضمیمه صورت حساب آگهیها و رپورتاژهای احتمالی شوند تا بتوانند مطالبات مختصر را زنده کنند زیرا خبری از تک فروشی نیست و اگر اضافه آمد ناچارند به صورت کیلویی به خشکشوییها بفروشند تا به دلیل گرانی مشمع و پلاستیک؛لواف لباس مشتریان کنند!از این جهت در اولین اقدام پس از باز گشایی؛ کارکنان خود را تعدیل و گروهی را برای دریافت حقوق بیکاری عازم وزارت تعاون و کار و یا سازمان تامین اجتماعی کردند!
البته در تمام این سالها که دوران مرگ تدریجی رسانههای مکتوب در ایران قلمداد میشود؛روزنامه «آساهی» در کشوری چون ژاپن که پیش کسوت عالم دیجتیال است و تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی ایران تیراژ روزانهاش 15 میلیون نسخه در بیش از 24 صفحه بود؛امروز نه تنها شمارگانی بیش از 16.5میلیون دارد که روزنامه هم به صورت روزانه در سه نوبت صبح و ظهر و عصر منتشر میشود! حالا به عنوان یکی از قدیمیترین روزنامه نگاران ایران که هرگز عضو هیچ گروه و دسته و سندیکا و صنفی در داخل و خارج کشور نبوده و از سال 2014 به بعد به شهادت ارجاع به گوگل کاندیدای کتاب گینس به عنوان پرکارترین آنها در 61 سال گذشته شده بودهام؛ چندی پیش تصمیم گرفتم برای دلجویی و دلداری و تشویق به وارثان افولی که روند معشوقشان یعنی بوی خوش کاغذ کاهی پس از چاپ است؛ سری به دفتر آنها بزنم اما دریغ از آنکه رهآوردی جز تاسف و تالم برایم به همراه داشته باشد! که بالا رفتن از این دیوار کوتاه و پوسیده و بدون پشتوانه نتیجهای جز فرونشست اقتصادی نخواهد داشت! که امروز زمزمه دریافت مالیات از آنها هم میتواند آخرین میخ به این تابوت از قبل پوسیده باشد! اولین دفتری که به سراغش میروم ساختمانی زهوار در رفته و فرسودهای در یکی از مناطق قدیمی پایتخت است که بیش از صد سال از عمر آن می گذرد؛ ساعت نزدیک چهار بعد از ظهر است و چهار جوانی که رنج روزگار گرد پیری را به سرشان نشانده؛ با عجله فراوان مشغول خوردن املت گوجه فرنگی از ماهیتابهای فرسوده با نان لواش هستند و در ضمن آن پیرامون محتوای صفحات روزنامه فردا هم صحبت میکنند؛ پیرمردی گوژ پشت که بعدها فهمیدم سالهاست سرایدار و خدمتگزار و آچار فرانسه آنهاست با یک سینی چای در لیوانهای قد ونیم قد شیشهای وارد اطاق میشود.من هم به دنبال او وارد میشوم و سلام میکنم که یکی دوتن از قدیمی ها مرا میشناساند.آنها دست از خوردنی که در حال اتمام بود بر می دارند و جواب سلام میدهند و تعارف میکنند تا با نوشیدن لیوانی چای آنها را همراهی کنم؛ صفحات نیمه کارهای را که قبلاً بسته بودند با شوق و ذوق به من نشان میدهند و نظر میخواهند و اینجاست که میفهمم آنها نیاز به دلداری من ندارند زیرا با همه مشکلات موجود همچون کوه استوارند و چون پولی جز بدهکاری فراوان برای پرداخت مالیات جدید ندارند؛ مطمئن هستند که سازمان امور مالیاتی به کاهدان زده است!
پس چه بهتر که قبل پیگیری این اشتباه لپی، سری به اسناد وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بزنند و ببینند در این سالها چه قسمتی از بودجه خود را برای کمک به رسانههای مکتوب تامین اعتبار و پرداخت کرده که حالا بخشی دیگر از دولت یعنی وزارت اقتصاد و امور دارایی با ادعای دریافت مالیت از آنها «شتر را گم کرده و دنبال مهارش میگردند»!
حسن روانشید - روزنامهنگار پیشکسوت
