سؤال مهم این روزها تنها این نیست که چرا دونالد ترامپ از حمله گسترده به ایران عقب نشست؛ سؤال مهمتر آن است که چه تغییری در معادله قدرت رخ داده که رئیسجمهور آمریکا، با وجود نمایش گسترده قدرت نظامی، در دقیقه نود ترجیح میدهد به جای شلیک، از «مذاکره» سخن بگوید؟
ترامپ در شبکه تروث مدعی شده است که به دلیل پیشرفت در مذاکرات و برای جلوگیری از جنگ، از حمله به ایران منصرف شده است؛ اما تهران اساساً وجود مذاکرات جدید مورد ادعای واشنگتن را رد کرده است. بنابراین، روایت «فرصت دادن به دیپلماسی» بهتنهایی نمیتواند توضیحدهنده این عقبنشینی باشد. واقعیت را باید در مجموعهای از عوامل سیاسی، نظامی، اقتصادی، حقوقی و ژئوپلیتیکی جستوجو کرد؛ عواملی که در یک نقطه مشترک به هم میرسند: آمریکا هنوز قدرت حمله دارد، اما دیگر نمیتواند نتیجه و هزینه جنگ با ایران را تضمین کند.
تجربه یک سال اخیر نشان داده است که تهدید نظامی آمریکا علیه ایران را نباید با «تصمیم قطعی به جنگ» یکی دانست. ترامپ بارها از گزینه نظامی سخن گفته، اما در مقاطع حساس از اجرای آن عقب نشسته است. بنابراین تعبیر دقیقتر درباره تصمیم اخیر، «تعویق گزینه نظامی» است، نه پایان آن.
اما همین تعویق، یک واقعیت مهم را آشکار میکند: اگر آمریکا مطمئن بود جنگ علیه ایران سریع، محدود و پیروزمندانه پایان مییابد، دلیلی برای عقبنشینی در نقطه تصمیم نداشت.
مسئله برای واشنگتن، آغاز جنگ نیست؛ مسئله اصلی، پایان جنگ و تضمین پیروزی سیاسی پس از نخستین ضربه نظامی است.
ایران کشوری نیست که بتوان با حمله به چند مرکز نظامی یا زیرساختی، اراده سیاسی آن را درهم شکست. وسعت سرزمینی، توان موشکی و پهپادی، عمق راهبردی، موقعیت ژئوپلیتیکی و مهمتر از همه اراده ملی برای مقاومت، معادله جنگ را برای آمریکا بسیار پیچیده کرده است.
واشنگتن در برابر ایران با یک تناقض راهبردی روبهروست: برتری نظامی آمریکا انکارشدنی نیست، اما برتری نظامی الزاماً به پیروزی سیاسی منجر نمیشود.
آمریکا اگر به ایران حمله کند باید علاوه بر تحمل هزینه حمله نخست، آماده واکنش ایران، آسیبپذیری پایگاههای خود در منطقه، امنیت اسرائیل، وضعیت کشورهای عربی، بازار انرژی و احتمال گسترش جنگ نیز باشد.
در این میان، تنگه هرمز اهمیت ویژهای دارد. هرگونه بحران جدی در این آبراه میتواند از یک جنگ منطقهای به یک بحران جهانی انرژی تبدیل شود. به همین دلیل، نگرانی کشورهای عربی منطقه درباره پیامدهای جنگ، برخلاف ظاهر آن، صرفاً یک مسئله حاشیهای نیست؛ بلکه بخشی از همان معادلهای است که واشنگتن ناچار است در محاسبات خود وارد کند.
از این منظر، تماس محمد بن سلمان با ترامپ ــ حتی اگر در تصمیم رئیسجمهور آمریکا مؤثر بوده باشد ــ علت نهایی عقبنشینی نیست؛ بلکه نشانهای از نگرانی متحدان آمریکا از هزینههای جنگ با ایران است.
یکی از مهمترین تحولات راهبردی، تغییر در محاسبات ایران است.
تهران امروز تهدید آمریکا را نادیده نمیگیرد، اما آن را نیز معادل «پیروزی قطعی آمریکا» نمیداند. این تغییر روانی در معادله بازدارندگی بسیار مهم است.
قدرت واقعی یک کشور فقط در توان حمله نیست؛ در توان تحمیل هزینه به مهاجم و وادار کردن او به محاسبه مجدد نیز هست. ایران توانسته است این پیام را منتقل کند که حمله ممکن است، اما نتیجه آن قابل تضمین نیست.
در چنین شرایطی، آمریکا با یک انتخاب دشوار روبهرو میشود: آیا برای دستیابی به یک پیروزی نامطمئن، حاضر است هزینه یک جنگ بزرگ و غیرقابل پیشبینی را بپردازد؟پاسخ فعلی ترامپ، دستکم در این مقطع، منفی است. در تحلیل برخی رسانهها و محافل ایرانی، احتمال عملیات ترور شخصیتهای سیاسی و نظامی، یکی از اهداف اصلی حمله احتمالی آمریکا و رژیم صهیونیستی ارزیابی شده است.
این فرضیه را میتوان با اسناد اطلاعاتی قطعی و تجربه های پیشین بهعنوان واقعیت اثباتشده اعلام کرد؛ اما از نظر راهبردی باید آن را جدی گرفت. اگر هدف عملیات نظامی، علاوه برانهدام زیرساختها، ضربه به ساختار فرماندهی و تصمیمگیری ایران باشد، طبیعی است که موفقیت یا عدم موفقیت چنین عملیاتی در محاسبات مهاجم اهمیت داشته باشد.
اما یک نکته روشن است: اگر آمریکا برای آغاز جنگ نیازمند اطمینان از موفقیت یک عملیات خاص باشد، همین وابستگی نشان میدهد که اعتماد واشنگتن به نتیجه جنگ مطلق نیست.
از منظر حقوق بینالملل، اصل بر منع توسل به زور علیه تمامیت ارضی و استقلال سیاسی کشورهاست و دفاع مشروع در برابر حمله مسلحانه، حقی شناختهشده در ماده ۵۱ منشور ملل متحد است. بنابراین، هرگونه حمله آمریکا به ایران نیازمند مبنای حقوقی معتبر است و صرف اختلاف سیاسی، فشار هستهای یا ادعای تهدید، مجوز نامحدود جنگ ایجاد نمیکند.
این موضوع یک امتیاز مهم دیپلماتیک برای ایران ایجاد میکند: ایران باید همزمان با حفظ آمادگی دفاعی، مشروعیت حقوقی دفاع خود در برابر تجاوز را برای افکار عمومی جهان تبیین کند.در جنگ روایتها نیز نباید میدان را به واشنگتن واگذار کرد.اگر بخواهیم تحولات اخیر را از زاویه اقتدار ملی نگاه کنیم، پیروزی ایران فقط در «عدم حمله» خلاصه نمیشود. پیروزی مهمتر آن است که محاسبات دشمن تغییر کرده است.
آمریکا دیگر نمیتواند فرض کند که با یک حمله محدود، ایران را وادار به تسلیم خواهد کرد. اکنون باید واکنش ایران، هرمز، بازار انرژی، متحدان منطقهای، افکار عمومی آمریکا، هزینههای سیاسی و احتمال طولانیشدن جنگ را همزمان محاسبه کند. این همان نقطهای است که قدرت میدانی به بازدارندگی راهبردی تبدیل میشود.
در واقع، ملت ایران با ایستادگی خود کاری کرده است که تصمیم جنگ برای واشنگتن به یک تصمیم ساده نظامی تبدیل نشود؛ بلکه به یک قمار سیاسی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی پرهزینه تبدیل شود.
آنچه در روزهای اخیر رخ داده، بیش از آنکه نشانه صلحطلبی ناگهانی ترامپ باشد، نشانه پیچیدهتر شدن معادله جنگ برای آمریکا است.
ترامپ احتمالاً گزینه نظامی را برای همیشه کنار نگذاشته است؛ اما در برابر جنگی قرار گرفته که نمیتواند نتیجه آن را تضمین کند. این تفاوت بسیار مهم است. ایران نباید از این عقبنشینی تاکتیکی دچار خوشبینی شود؛ بلکه باید آن را به فرصتی برای تقویت بازدارندگی، انسجام ملی، اقتصاد، دیپلماسی و آمادگی دفاعی تبدیل کند. در این میان، ملت ایران مهمترین عنصر این معادله است. آمریکا با ایرانِ صرفاً نظامی روبهرو نیست؛ با ملتی روبهروست که نشان داده در برابر تهدید، حاضر به پرداخت هزینه استقلال خود است.
شاید بتوان تمام ماجرا را در یک جمله خلاصه کرد:
ترامپ از امکان جنگ با ایران عقب ننشسته است؛ او از جنگی عقب نشسته که دیگر نمیتواند پیروزی آن را تضمین کند. و این، اگرچه پایان تهدید نیست، اما بیتردید شکست یک محاسبه آمریکایی در برابر اراده و ایستادگی ملت ایران است.
ترامپ در شبکه تروث مدعی شده است که به دلیل پیشرفت در مذاکرات و برای جلوگیری از جنگ، از حمله به ایران منصرف شده است؛ اما تهران اساساً وجود مذاکرات جدید مورد ادعای واشنگتن را رد کرده است. بنابراین، روایت «فرصت دادن به دیپلماسی» بهتنهایی نمیتواند توضیحدهنده این عقبنشینی باشد. واقعیت را باید در مجموعهای از عوامل سیاسی، نظامی، اقتصادی، حقوقی و ژئوپلیتیکی جستوجو کرد؛ عواملی که در یک نقطه مشترک به هم میرسند: آمریکا هنوز قدرت حمله دارد، اما دیگر نمیتواند نتیجه و هزینه جنگ با ایران را تضمین کند.
تجربه یک سال اخیر نشان داده است که تهدید نظامی آمریکا علیه ایران را نباید با «تصمیم قطعی به جنگ» یکی دانست. ترامپ بارها از گزینه نظامی سخن گفته، اما در مقاطع حساس از اجرای آن عقب نشسته است. بنابراین تعبیر دقیقتر درباره تصمیم اخیر، «تعویق گزینه نظامی» است، نه پایان آن.
اما همین تعویق، یک واقعیت مهم را آشکار میکند: اگر آمریکا مطمئن بود جنگ علیه ایران سریع، محدود و پیروزمندانه پایان مییابد، دلیلی برای عقبنشینی در نقطه تصمیم نداشت.
مسئله برای واشنگتن، آغاز جنگ نیست؛ مسئله اصلی، پایان جنگ و تضمین پیروزی سیاسی پس از نخستین ضربه نظامی است.
ایران کشوری نیست که بتوان با حمله به چند مرکز نظامی یا زیرساختی، اراده سیاسی آن را درهم شکست. وسعت سرزمینی، توان موشکی و پهپادی، عمق راهبردی، موقعیت ژئوپلیتیکی و مهمتر از همه اراده ملی برای مقاومت، معادله جنگ را برای آمریکا بسیار پیچیده کرده است.
واشنگتن در برابر ایران با یک تناقض راهبردی روبهروست: برتری نظامی آمریکا انکارشدنی نیست، اما برتری نظامی الزاماً به پیروزی سیاسی منجر نمیشود.
آمریکا اگر به ایران حمله کند باید علاوه بر تحمل هزینه حمله نخست، آماده واکنش ایران، آسیبپذیری پایگاههای خود در منطقه، امنیت اسرائیل، وضعیت کشورهای عربی، بازار انرژی و احتمال گسترش جنگ نیز باشد.
در این میان، تنگه هرمز اهمیت ویژهای دارد. هرگونه بحران جدی در این آبراه میتواند از یک جنگ منطقهای به یک بحران جهانی انرژی تبدیل شود. به همین دلیل، نگرانی کشورهای عربی منطقه درباره پیامدهای جنگ، برخلاف ظاهر آن، صرفاً یک مسئله حاشیهای نیست؛ بلکه بخشی از همان معادلهای است که واشنگتن ناچار است در محاسبات خود وارد کند.
از این منظر، تماس محمد بن سلمان با ترامپ ــ حتی اگر در تصمیم رئیسجمهور آمریکا مؤثر بوده باشد ــ علت نهایی عقبنشینی نیست؛ بلکه نشانهای از نگرانی متحدان آمریکا از هزینههای جنگ با ایران است.
یکی از مهمترین تحولات راهبردی، تغییر در محاسبات ایران است.
تهران امروز تهدید آمریکا را نادیده نمیگیرد، اما آن را نیز معادل «پیروزی قطعی آمریکا» نمیداند. این تغییر روانی در معادله بازدارندگی بسیار مهم است.
قدرت واقعی یک کشور فقط در توان حمله نیست؛ در توان تحمیل هزینه به مهاجم و وادار کردن او به محاسبه مجدد نیز هست. ایران توانسته است این پیام را منتقل کند که حمله ممکن است، اما نتیجه آن قابل تضمین نیست.
در چنین شرایطی، آمریکا با یک انتخاب دشوار روبهرو میشود: آیا برای دستیابی به یک پیروزی نامطمئن، حاضر است هزینه یک جنگ بزرگ و غیرقابل پیشبینی را بپردازد؟پاسخ فعلی ترامپ، دستکم در این مقطع، منفی است. در تحلیل برخی رسانهها و محافل ایرانی، احتمال عملیات ترور شخصیتهای سیاسی و نظامی، یکی از اهداف اصلی حمله احتمالی آمریکا و رژیم صهیونیستی ارزیابی شده است.
این فرضیه را میتوان با اسناد اطلاعاتی قطعی و تجربه های پیشین بهعنوان واقعیت اثباتشده اعلام کرد؛ اما از نظر راهبردی باید آن را جدی گرفت. اگر هدف عملیات نظامی، علاوه برانهدام زیرساختها، ضربه به ساختار فرماندهی و تصمیمگیری ایران باشد، طبیعی است که موفقیت یا عدم موفقیت چنین عملیاتی در محاسبات مهاجم اهمیت داشته باشد.
اما یک نکته روشن است: اگر آمریکا برای آغاز جنگ نیازمند اطمینان از موفقیت یک عملیات خاص باشد، همین وابستگی نشان میدهد که اعتماد واشنگتن به نتیجه جنگ مطلق نیست.
از منظر حقوق بینالملل، اصل بر منع توسل به زور علیه تمامیت ارضی و استقلال سیاسی کشورهاست و دفاع مشروع در برابر حمله مسلحانه، حقی شناختهشده در ماده ۵۱ منشور ملل متحد است. بنابراین، هرگونه حمله آمریکا به ایران نیازمند مبنای حقوقی معتبر است و صرف اختلاف سیاسی، فشار هستهای یا ادعای تهدید، مجوز نامحدود جنگ ایجاد نمیکند.
این موضوع یک امتیاز مهم دیپلماتیک برای ایران ایجاد میکند: ایران باید همزمان با حفظ آمادگی دفاعی، مشروعیت حقوقی دفاع خود در برابر تجاوز را برای افکار عمومی جهان تبیین کند.در جنگ روایتها نیز نباید میدان را به واشنگتن واگذار کرد.اگر بخواهیم تحولات اخیر را از زاویه اقتدار ملی نگاه کنیم، پیروزی ایران فقط در «عدم حمله» خلاصه نمیشود. پیروزی مهمتر آن است که محاسبات دشمن تغییر کرده است.
آمریکا دیگر نمیتواند فرض کند که با یک حمله محدود، ایران را وادار به تسلیم خواهد کرد. اکنون باید واکنش ایران، هرمز، بازار انرژی، متحدان منطقهای، افکار عمومی آمریکا، هزینههای سیاسی و احتمال طولانیشدن جنگ را همزمان محاسبه کند. این همان نقطهای است که قدرت میدانی به بازدارندگی راهبردی تبدیل میشود.
در واقع، ملت ایران با ایستادگی خود کاری کرده است که تصمیم جنگ برای واشنگتن به یک تصمیم ساده نظامی تبدیل نشود؛ بلکه به یک قمار سیاسی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی پرهزینه تبدیل شود.
آنچه در روزهای اخیر رخ داده، بیش از آنکه نشانه صلحطلبی ناگهانی ترامپ باشد، نشانه پیچیدهتر شدن معادله جنگ برای آمریکا است.
ترامپ احتمالاً گزینه نظامی را برای همیشه کنار نگذاشته است؛ اما در برابر جنگی قرار گرفته که نمیتواند نتیجه آن را تضمین کند. این تفاوت بسیار مهم است. ایران نباید از این عقبنشینی تاکتیکی دچار خوشبینی شود؛ بلکه باید آن را به فرصتی برای تقویت بازدارندگی، انسجام ملی، اقتصاد، دیپلماسی و آمادگی دفاعی تبدیل کند. در این میان، ملت ایران مهمترین عنصر این معادله است. آمریکا با ایرانِ صرفاً نظامی روبهرو نیست؛ با ملتی روبهروست که نشان داده در برابر تهدید، حاضر به پرداخت هزینه استقلال خود است.
شاید بتوان تمام ماجرا را در یک جمله خلاصه کرد:
ترامپ از امکان جنگ با ایران عقب ننشسته است؛ او از جنگی عقب نشسته که دیگر نمیتواند پیروزی آن را تضمین کند. و این، اگرچه پایان تهدید نیست، اما بیتردید شکست یک محاسبه آمریکایی در برابر اراده و ایستادگی ملت ایران است.
اسدالله افشار
