جهان در آستانه دگر دیسی ژئوپلیتیکی عمیقی است که نظم مبتنی بر «دریاهای آزاد» تحت هژمونی نیروی دریایی آمریکا را به چالش میکشد. واشنگتن که زمانی با تکیه بر برتری مطلق دریایی، قواعد جهانی را تحمیل میکرد، اکنون دریافته که توان نظامی صرف برای مهار رقبای نوظهور، به ویژه چین، کافی نیست.
آنچه در ظاهر عقبنشینی مینماید، در باطن دگردیسی هوشمندانهای از «مهار گسترده» به «مهار شبکهای و متمرکز بر گلوگاههای دریایی» است. بنیادهای ژئوپلیتیکی سیاست آمریکا ریشه در نظریه «ریملند» (حاشیهقارهای) نیکولاس اسپایکمن دارد که کنترل بر مناطق ساحلی اوراسیا را برای تسلط جهانی حیاتیتر از قلبقاره میدانست. این اندیشه، پایهگذار استراتژی «مهار» جرج کنان در جنگ سرد شد و آمریکا با کمربندی از پایگاهها و اتحادیههای نظامی در پیرامون شوروی و چین، جغرافیای سیاسی جهان را دوقطبی کرد. پس از جنگ سرد، برخلاف انتظار همگرایی، ناتو با گسترش به شرق، همان منطق مهار جغرافیایی را علیه روسیهی تضعیفشده و سپس چین بازتولید کرد. ظهور چین معادلات را دگرگون ساخته است.
این کشور نه رقیبی منطقهای، بلکه قدرتی جهانی با ابعاد اقتصادی، فناورانه و نظامی همتراز با آمریکاست. پکن در تولید ناخالص داخلی (بر مبنای برابری قدرت خرید)، ثبت اختراعات و سرمایهگذاری در هوش مصنوعی از آمریکا پیشی گرفته و با راهبرد هوشمندانه دریایی، مبتنی بر اقتصاد دریایی عظیم، شبکهای از بنادر در سراسر جهان (ابتکار کمربند و راه) و ساخت بیش از نیمی از کشتیهای تجاری جهان، به قدرت برتر تجاری دریایی تبدیل شده است. چین بدون شلیک یک گلوله، بر زنجیرههای تأمین جهانی تأثیر میگذارد.
در مواجهه با چنین رقیبی، استراتژی سنتی بازدارندگی مبتنی بر حضور همیشگی در تمام اقیانوسها، نه تنها اقتصادی نیست، بلکه با گسترش موشکهای دوربرد و پهپادهای ارزانقیمت که شناورها را هدف قرار میدهند، عملاً غیرممکن شده است. آمریکا دریافت که کنترل همهجانبه بر پهنههای آبی پایان یافته، اما این افول ابرقدرتی نیست؛ بلکه تغییر پارادایم از کنترل گسترهها به کنترل گلوگاههاست.
استراتژی گلوگاهها در اسناد راهبردی اخیر، از جمله سند امنیت ملی با تأکید بر دکترین مونروئه، مشاهده میشود. در این چارچوب، ونزوئلا با بزرگترین ذخایر نفتی و شراکت راهبردی با چین، کانون توجه برای «تغییر رژیم» و خارجسازی منابع انرژی از دسترس رقیب است. شبکهای از نقاط عصبی ترسیم میشود که کنترل هر یک، جریان تجارت و انرژی چین را مختل میکند: از ژاپن و زنجیره ریوکیو تا تایوان، جزایر فیلیپین و تنگه مالاکا (گذرگاه ۸۰درصد نفت چین). تنگه هرمز (یکچهارم انرژی جهان)، بابالمندب، کانال سوئز، جبلالطارق و کانال پاناما نیز کانونهای این استراتژی شبکهایاند. تأکید ترامپ بر اینکه «تنگه هرمز بخشی از قلمرو ملی آمریکاست»، اعلام نیتی راهبردی برای حق مداخله و کنترل بر آبراههای حیاتی فراسوی مرزهاست.
این رویکرد با استراتژی «ممانعت منطقهای» چین در دریای چین جنوبی تقارن دارد؛ جایی که چین با پایگاههای مصنوعی و موشکهای دوربرد، دسترسی آمریکا را محدود میکند و آمریکا نیز با اتحاد و تهدید به بستن گلوگاهها، محاصرهای هوشمندانه ایجاد میکند. با این وجود، هزینهها و پیامدها این استراتژی بیچالش نیست: نخست، هزینههای نظامی و اقتصادی گزاف؛ پدافند در برابر پهپادها و موشکهای ارزانقیمت، با شلیک موشکهای چندمیلیوندلاری غیراقتصادی است. شرکتهای کشتیرانی در صورت افزایش ریسک، مسیرهای جایگزین (مانند دماغه امید نیک) را برمیگزینند که نشاندهنده انعطافپذیری اقتصادی در برابر فشارهای ژئوپلیتیکی است. دوم، تهدیدات زیرسطحی و فناورانه؛ کابلهای داده و خطوط انرژی بستر دریا با هزینهای اندک تخریبپذیرند اما بازسازیشان زمانبر و پرهزینه است و نظم در گلوگاهها را پیچیده میکند. سوم، چالش همکاری جمعی؛ برخلاف جنگ سرد، متحدان سنتی آمریکا (هند، ژاپن، کره جنوبی، اروپا) منافع اقتصادی عمیقی با چین دارند و ممکن است همراهی کامل با استراتژی مهار را به بهای منافع ملی نپذیرند.
در نهایت، افول نظم مبتنی بر «دریاهای آزاد» با تعاریف لیبرال آن است. جهانی در حال شکلگیری که عبور از گلوگاههای دریایی نیازمند توافقهای سیاسی، پرداخت هزینههای اضافی یا دریافت حفاظت نظامی از قدرتهای بزرگ است. زنجیرههای تأمین جهانی ناچارند ریسکهای ژئوپلیتیکی را در محاسبات خود لحاظ کنند؛ وضعیتی که یادآور دوران پیش از هژمونی کامل آمریکاست. استراتژی جدید آمریکا در کنترل گلوگاهها، نه نشانه افول، بلکه دگردیسی هوشمندانهای در رقابت با چین است که با هزینهای کمتر و اثربخشی بیشتر، هدف سنتی مهار رقیب را در جغرافیای گلوگاهها دنبال میکند. نظم دریایی قرن بیستویکم، نظمی چندقطبی، شکننده و مملو از گلوگاههایی خواهد بود که کنترل بر آنها کلید بازی بزرگ آینده است.
آنچه در ظاهر عقبنشینی مینماید، در باطن دگردیسی هوشمندانهای از «مهار گسترده» به «مهار شبکهای و متمرکز بر گلوگاههای دریایی» است. بنیادهای ژئوپلیتیکی سیاست آمریکا ریشه در نظریه «ریملند» (حاشیهقارهای) نیکولاس اسپایکمن دارد که کنترل بر مناطق ساحلی اوراسیا را برای تسلط جهانی حیاتیتر از قلبقاره میدانست. این اندیشه، پایهگذار استراتژی «مهار» جرج کنان در جنگ سرد شد و آمریکا با کمربندی از پایگاهها و اتحادیههای نظامی در پیرامون شوروی و چین، جغرافیای سیاسی جهان را دوقطبی کرد. پس از جنگ سرد، برخلاف انتظار همگرایی، ناتو با گسترش به شرق، همان منطق مهار جغرافیایی را علیه روسیهی تضعیفشده و سپس چین بازتولید کرد. ظهور چین معادلات را دگرگون ساخته است.
این کشور نه رقیبی منطقهای، بلکه قدرتی جهانی با ابعاد اقتصادی، فناورانه و نظامی همتراز با آمریکاست. پکن در تولید ناخالص داخلی (بر مبنای برابری قدرت خرید)، ثبت اختراعات و سرمایهگذاری در هوش مصنوعی از آمریکا پیشی گرفته و با راهبرد هوشمندانه دریایی، مبتنی بر اقتصاد دریایی عظیم، شبکهای از بنادر در سراسر جهان (ابتکار کمربند و راه) و ساخت بیش از نیمی از کشتیهای تجاری جهان، به قدرت برتر تجاری دریایی تبدیل شده است. چین بدون شلیک یک گلوله، بر زنجیرههای تأمین جهانی تأثیر میگذارد.
در مواجهه با چنین رقیبی، استراتژی سنتی بازدارندگی مبتنی بر حضور همیشگی در تمام اقیانوسها، نه تنها اقتصادی نیست، بلکه با گسترش موشکهای دوربرد و پهپادهای ارزانقیمت که شناورها را هدف قرار میدهند، عملاً غیرممکن شده است. آمریکا دریافت که کنترل همهجانبه بر پهنههای آبی پایان یافته، اما این افول ابرقدرتی نیست؛ بلکه تغییر پارادایم از کنترل گسترهها به کنترل گلوگاههاست.
استراتژی گلوگاهها در اسناد راهبردی اخیر، از جمله سند امنیت ملی با تأکید بر دکترین مونروئه، مشاهده میشود. در این چارچوب، ونزوئلا با بزرگترین ذخایر نفتی و شراکت راهبردی با چین، کانون توجه برای «تغییر رژیم» و خارجسازی منابع انرژی از دسترس رقیب است. شبکهای از نقاط عصبی ترسیم میشود که کنترل هر یک، جریان تجارت و انرژی چین را مختل میکند: از ژاپن و زنجیره ریوکیو تا تایوان، جزایر فیلیپین و تنگه مالاکا (گذرگاه ۸۰درصد نفت چین). تنگه هرمز (یکچهارم انرژی جهان)، بابالمندب، کانال سوئز، جبلالطارق و کانال پاناما نیز کانونهای این استراتژی شبکهایاند. تأکید ترامپ بر اینکه «تنگه هرمز بخشی از قلمرو ملی آمریکاست»، اعلام نیتی راهبردی برای حق مداخله و کنترل بر آبراههای حیاتی فراسوی مرزهاست.
این رویکرد با استراتژی «ممانعت منطقهای» چین در دریای چین جنوبی تقارن دارد؛ جایی که چین با پایگاههای مصنوعی و موشکهای دوربرد، دسترسی آمریکا را محدود میکند و آمریکا نیز با اتحاد و تهدید به بستن گلوگاهها، محاصرهای هوشمندانه ایجاد میکند. با این وجود، هزینهها و پیامدها این استراتژی بیچالش نیست: نخست، هزینههای نظامی و اقتصادی گزاف؛ پدافند در برابر پهپادها و موشکهای ارزانقیمت، با شلیک موشکهای چندمیلیوندلاری غیراقتصادی است. شرکتهای کشتیرانی در صورت افزایش ریسک، مسیرهای جایگزین (مانند دماغه امید نیک) را برمیگزینند که نشاندهنده انعطافپذیری اقتصادی در برابر فشارهای ژئوپلیتیکی است. دوم، تهدیدات زیرسطحی و فناورانه؛ کابلهای داده و خطوط انرژی بستر دریا با هزینهای اندک تخریبپذیرند اما بازسازیشان زمانبر و پرهزینه است و نظم در گلوگاهها را پیچیده میکند. سوم، چالش همکاری جمعی؛ برخلاف جنگ سرد، متحدان سنتی آمریکا (هند، ژاپن، کره جنوبی، اروپا) منافع اقتصادی عمیقی با چین دارند و ممکن است همراهی کامل با استراتژی مهار را به بهای منافع ملی نپذیرند.
در نهایت، افول نظم مبتنی بر «دریاهای آزاد» با تعاریف لیبرال آن است. جهانی در حال شکلگیری که عبور از گلوگاههای دریایی نیازمند توافقهای سیاسی، پرداخت هزینههای اضافی یا دریافت حفاظت نظامی از قدرتهای بزرگ است. زنجیرههای تأمین جهانی ناچارند ریسکهای ژئوپلیتیکی را در محاسبات خود لحاظ کنند؛ وضعیتی که یادآور دوران پیش از هژمونی کامل آمریکاست. استراتژی جدید آمریکا در کنترل گلوگاهها، نه نشانه افول، بلکه دگردیسی هوشمندانهای در رقابت با چین است که با هزینهای کمتر و اثربخشی بیشتر، هدف سنتی مهار رقیب را در جغرافیای گلوگاهها دنبال میکند. نظم دریایی قرن بیستویکم، نظمی چندقطبی، شکننده و مملو از گلوگاههایی خواهد بود که کنترل بر آنها کلید بازی بزرگ آینده است.
احمد رشیدی نژاد - پژوهشگر ژئوپلیتیک
