جمعه ۷ آذر ۱۴۰۴ - ۲۰:۰۲
کد مطلب : 135169

مرگ تدریجی تئاتر مستقل زیر پوست تهران

مرگ تدریجی تئاتر مستقل زیر پوست تهران
تهران، این شهر همیشه بیدار و همیشه خسته، روزگاری نه‌ چندان دور، نفسش را با تماشاخانه‌ها می‌کشید؛ با سالن‌هایی که از دل کوچه‌ها سبز می‌شد و با چراغ‌های کوچکشان در دل شب‌های دود گرفته، امیدی ریز اما واقعی در شهر پخش می‌کرد. سالن‌های کوچک تئاتر تهران فقط چند صندلی و پرده و نور نبود؛ زیست ‌جهان بود، محل تنفس بود، سرپناهی برای کسانی که نه سرمایه داشتند و نه رابطه، اما شوری در جانشان می‌جوشید که اجازه نمی‌دادند شهر را بدون صدا ترک کنند. 
تئاتر مستقل، روزگاری برای خودش «حافظه» داشت؛ حافظه‌ای که میان صندلی‌های فلزی، نورهای کم‌جان، کافی‌شاپ‌های تنگ، بوی رنگ صحنه و گفت‌وگوهای بی‌پایان شکل می‌گرفت. اما حالا، سالنی پس از سالنی، این حافظه در حال پاک شدن است. نه به شکل ناگهانی و انفجاری، بلکه آرام، خزنده، درست مثل سوزی که از لای پنجره‌ی ترک ‌خورده وارد اتاق می‌شود و تا چشم باز می‌کنی، می‌بینی که همه‌ چیز یخ زده است.
مسئله این است که تئاتر مستقل تهران، نه با یک بحران، بلکه با مجموعه‌ای از بحران‌های تو در تو مواجه شده که هیچ ‌کدام به ‌تنهایی مرگ ‌آفرین نیست اما در کنار هم، حکم یک زخم چند لایه را دارد؛ زخمی که هر بار روی آن مرهم می‌گذاری، از گوشه‌ای دیگر چرک می‌کند. 
در سال‌هایی که همه ‌چیز به سمت مصرف سریع، سرگرمی زودگذر و تولید بی‌وقفه محتوا رفته، تئاتر مستقل تهران تبدیل شده به موجودی که در برابر این موج، نه می‌تواند مقاومت کند و نه خود را با آن وفق دهد.این موجود زنده، که باید از دل حضور زنده‌ی مخاطب تغذیه می‌شد، حالا به‌جای تماشاگر، با بی‌تفاوتی، خستگی و غیبت مواجه است. مردم به هزار دلیل دیگر سرگرم‌اند، پلتفرم‌ها روزانه صدها ساعت محتوا بیرون می‌دهند، سینما خودش به ‌ناچار به سوی فیلم‌های پرفروش سبک‌ وزن رفته و تئاتر مستقل مانده و سالن‌هایی که کرکره‌هایشان یکی‌یکی پایین کشیده می‌شود.
اما قبل از اینکه کسی بخواهد همه‌ چیز را پای «بی‌پولی» یا «مهاجرت هنرمندان» بنویسد، باید دقیق‌تر نگاه کرد. بحران سالن‌های کوچک در تهران، بیش و پیش از هر چیز یک بحران فرهنگی است؛ بحران ذهنیتی. جامعه‌ای که روز به ‌روز از گفت‌وگو دور می‌شود، جامعه‌ای که فرصت مکث ندارد، که شب‌ها نه در سالن‌های تئاتر بلکه در ترافیک و لای اپلیکیشن‌ها گم می‌شود، به‌ طور طبیعی «نیاز» خود به تئاتر را فراموش می‌کند. تئاتر، مثل هر هنر زنده‌ای، زمانی دوام می‌آورد که مردم احساس کنند جایی در زندگی‌شان را پُر می‌کند. اما امروز، فاصله میان زندگی روزمره و تئاتر مستقل، آن‌قدر زیاد شده که حتی کنجکاوی هم نمی‌تواند آن را پر کند. سالن‌هایی که زمانی به خاطر تجربی بودن، به خاطر جسارت، به خاطر برهم زدن قراردادها و به‌ خطر انداختن مرزها محبوب بود، حالا تبدیل شده‌ به فضاهای کم‌رفت‌وآمدی که نه جسارت دارد، نه پول، نه امنیت، نه ایده‌ای که قلب مخاطب را بلرزاند.
این فروپاشی تدریجی، دلایل ریز و درشت فراوانی دارد. 
اولین دلیل، وضعیت اقتصادی است؛ اما نه فقط به معنای گرانی. مسئله این است که تئاتر مستقل،در ساختار تولید فرهنگی ایران،از ابتدا تا انتها بی‌حامی‌ترین بخش بوده است. نه سرمایه‌گذار می‌آید، نه نهاد فرهنگی جدی آن را مسئولیت خود می‌داند و نه مخاطب توان پرداخت هزینه‌های بلیت را دارد. سالن‌دار مجبور است اجاره را هر سال بالا ببرد، گروه مجبور است از امکانات صحنه بزند، تمرین‌ها کوتاه‌تر می‌شود، آدم‌ها با انگیزه کمتر وارد کار می‌شوند، اجراها محدود می‌ماند و در نهایت همان چرخه معیوبِ «کم بفروش، کم بمان، کم ادامه بده» ادامه پیدا می‌کند. تئاتر مستقل تهران سال‌هاست که بر روی یک ریسمان کشیده شده راه می‌رود، اما تازگی‌ها این ریسمان بیش از حد نازک شده.
در کنار این بحران اقتصادی، مسئله دیگری هم هست که کمتر درباره‌اش حرف زده می‌شود؛ بحران کیفیت. بسیاری از تئاترهای مستقل، به‌علت نبود بودجه، نبود زمان تمرین، نبود حمایت و نبود آموزش مداوم، دچار افت جدی کیفی شده‌ است. تلاش گروه‌ها محترم است، اما تماشاگر از خود می‌پرسد چرا باید شبی که می‌تواند در خانه سریال ببیند یا به یک کافه ارزان برود، صرف دیدن کاری کند که نه قصه‌ دارد، نه اجرا، نه تجربه‌ای منحصر‌ به‌فرد. این شکاف بین انتظار مخاطب و محصول نهایی، ضربه‌ای است که در طول زمان، مخاطب را پس می‌زند و وقتی مخاطب برود، سالن می‌ماند و صندلی‌های خالی، و صندلی‌های خالی یعنی مرگ تدریجی یک فضا.
مهاجرت هم عامل دیگری‌ است، اما نه فقط مهاجرت فیزیکی؛ مهاجرت ذهنی. بسیاری از آن نسل جوانی که زمانی تئاتر را معبد تجربه‌گرایی می‌دانستند، حالا دل و ذهنشان جای دیگری است: در فیلم‌سازی، در پادکست، در تولید محتوا، در شبکه‌های اجتماعی، در سریال‌های نمایش خانگی، یا حتی در کارهای غیرهنری.
انرژی خلاقی که زمانی در سالن‌های کوچک جمع می‌شد، حالا به مسیرهای دیگری رفته. و تئاتر مستقل، بدون این انرژی‌ها، تبدیل شده به جایی که بیشتر یادآور گذشته است تا آینده.
اما شاید مهم‌ترین بخش ماجرا، «تنهایی» است. تئاتر مستقل تهران، بیش از هر زمان دیگری تنها شده است. روزگاری این سالن‌ها محل رفت‌وآمد منتقدان، روزنامه‌نگاران، هنرمندان و روشنفکران بود. درباره هر کار بحث می‌شد، گفت‌وگو شکل می‌گرفت، دعوا می‌شد، حرف بود، حاشیه بود، جنجال بود، و همین‌ها تئاتر را زنده نگه می‌داشت. 
اما حالا بخش عمده‌ای از آن گفتمان جمعی از بین رفته است. رسانه‌ها کمتر نه فقط تئاتر، بلکه دغدغه فرهنگی دارند. نقد جدی تئاتر تقریباً حذف شده و جایش را معرفی‌های کوتاه و سطحی گرفته. حتی فضای مجازی، که می‌توانست کمک‌کننده باشد، تبدیل شده به ویترینی از تبلیغات بدون محتوا. سالن‌های کوچک، همان‌طور که از نظر مالی تنها هستند، از نظر رسانه‌ای و گفتمانی هم تنها مانده‌اند. و این تنهایی، جنبۀ دیگری هم دارد: تنهایی در برابر قواعد فرسایشی بروکراتیک. از مجوزها تا قراردادها، از زمان‌بندی اجرا تا نظارت‌ها، همه‌چیز برای یک گروه مستقل سخت‌تر و سنگین‌تر شده است. انرژی‌ای که باید صرفِ خلاقیت شود، صرفِ جنگیدن با دیوارهای نامرئی می‌شود. و هنرمندی که پیش از رسیدن به صحنه خسته شده باشد، چگونه می‌تواند اثر قدرتمندی خلق کند؟
در این شرایط، سالن‌داران کوچک، که معمولاً با عشق شخصی و سرمایه اندک پا به میدان گذاشته‌اند، کم‌کم از نفس می‌افتند. هر کدام که تعطیل می‌شود، یک امکان از جهان فرهنگی تهران حذف می‌شود؛ یک شکاف در حافظه جمعی ایجاد می‌شود؛ یک نقطه خاموش می‌شود. و هر نقطه خاموش، تاریکی بیشتری به فضای فرهنگی می‌افزاید. گویی شهر، با همه بلندی و شلوغی‌اش، کم‌کم دارد صداهای کوچک را می‌بلعد.
اما مسئله فقط حذف فضا نیست؛ حذف فرصت است. سالن‌های کوچک تئاتر، ماشین تولید استعداد بودند. جایی که بازیگران، نویسندگان، کارگردانان، طراحان صحنه و نور، و حتی منتقدان، امکان آزمون و خطا داشتند. سالن‌های بزرگ، ریسک نمی‌کنند؛ سرمایه‌گذار اجازه نمی‌دهد؛ مخاطب انتظار حرفه‌ای بودن دارد. اما سالن کوچک، همان اتاق تمرینِ عمومی بود؛ همان دانشگاهِ واقعی. حالا با حذف این فضاها، نسل آینده تئاتر از کجا باید تجربه بیاموزد؟ کجا باید شکست بخورد؟ کجا باید جسارت کند؟ کجا باید شروع کند؟ حذف سالن‌های کوچک یعنی حذف پله اول؛ و هنری که پله اول نداشته باشد، راهی بالا نمی‌برد.
همه‌چیز دست‌به‌دست‌هم داده تا این انقراض، حتی اگر آهسته، کاملاً واقعی باشد. پرسش اصلی این است: آیا این روند قابل توقف است؟ پاسخ ساده نیست. چون این بحران نه یک ریشه، بلکه صدها ریشه دارد. اما شاید بتوان از اینجا شروع کرد: بازگرداندن تئاتر به زندگی مردم. نه با تبلیغات، نه با شعار، بلکه با کار خوب، با اثر قدرتمند، با احیای گفت‌وگو، با ایجاد تجربه‌هایی که دوباره معنا داشته باشند. تئاتر مستقل زمانی زنده بود چون تجربه‌ای ارائه می‌داد که جای دیگری نمی‌توانستی پیدا کنی. اگر قرار باشد بقای آن را حفظ کنیم، باید دوباره آن «تجربه منحصربه‌فرد» احیا شود. تا وقتی سالن‌های کوچک بتوانند به مردم یادآوری کنند که ورود به یک سالن تاریک ۴۰ نفره هنوز می‌تواند چیزی در زندگی‌شان را تکان دهد، هنوز امید هست.
اما تا آن زمان، باید واقعیت تلخ را پذیرفت: سالن‌های کوچک تئاتر تهران در حال انقراض‌اند. و این انقراض، فقط حذف چند ساختمان نیست؛ حذف یک زیست‌جهان است. جامعه‌ای که فضاهای گفت‌وگویش را از دست می‌دهد، کم‌کم گوشه‌نشین‌تر، خاموش‌تر و بسته‌تر می‌شود. تئاتر فقط یک هنر نیست؛ میدان مواجهه است، تمرین دیدن و شنیدن است، تمرین اندیشیدن است. از دست رفتن سالن‌های کوچک، از دست رفتن همین تمرین‌هاست. و اگر روزی برسد که شهر بدون این سالن‌ها به عادت تبدیل شود، خسارتی که وارد شده، فقط هنری نیست؛ فرهنگی است، اجتماعی است، انسانی است. تئاتر مستقل تهران، اگرچه هنوز زنده است، اما در وضعیتی است که هر روز باید از نو متولد شود. و ما، اگر هواخواه این هنر هستیم، باید بیش از همیشه، بلندتر از همیشه و آگاهانه‌تر از همیشه درباره‌اش حرف بزنیم.

علی کلانتری - منتــقد
https://siasatrooz.ir/vdccepqso2bq1s8.ala2.html
نام شما
آدرس ايميل شما
کد امنيتی