شنبه ۸ آذر ۱۴۰۴ - ۲۱:۲۵
کد مطلب : 135177
وقتی مشهور بودن معیار ساخت فیلم می‌شود؛

سینما یا تابلوی تبلیغاتی؟

سینما یا تابلوی تبلیغاتی؟
سحر امامی را خیلی‌ها امروز می‌شناسند؛ مجری جوان شبکه خبر که با پخش زنده حوادث، آرام و بی‌صدا، در بحبوحه بحران، چهره‌اش به تصویری تبدیل شد که رسانه‌ها با تعابیری چون «شجاع»، «بااقتدار»، «صدای حقیقت» از او یاد کردند.  حالا خبر رسیده که برای ساخت فیلمی با محوریت زندگی او، پروانه ساخت صادر شده است. این اتفاق اگر با نگاه‌ انتقادی مواجه نشود، می‌تواند سرآغاز یک موج اشتباه در سینمای ایران باشد؛ موجی که اولویت را بر شکار حس و هیجان بگذارد. در برهه‌ای که همین امروز سینمای ایران با آن دست‌ به‌ گریبان است، زمانی که حتی آثار قدرتمند با محتوای دفاع مقدس یا رویدادهای تاریخی غالباً بودجه، مخاطب و حمایت لازم را نمی‌یابند، اختصاص منابع و توان لجستیکی برای یک فیلم شخصیت‌محور درباره یک چهره رسانه‌ای، نه فقط اشتباه است؛ بلکه بی‌عدالتی آشکاری است نسبت به تاریخ، مخاطب و سینما.
اینگونه به قضیه نگاه کنیم؛ فیلم با بودجه دولتی ساخته می‌شود، امکانات فنی در اختیارش قرار می‌گیرد، نیرو جذب می‌کند، فضای رسانه‌ای می‌یابد. در حالی که ده‌ها سوژه واقعی، جنگ‌زده، تاریخی، انسانی و فرهنگی ـ اجتماعی در انتظار فرصتند. همین حالا کارگردانانی که می‌خواهند درباره جنگ هشت‌سالۀ ایران و عراق، یا درباره شهادت، مقاومت و سرنوشت خانواده‌ها فیلم بسازند، یا به دلیل بودجه ناکافی منصرف می‌شوند یا مجبور می‌شوند مدام محتوا را تغییر دهند. حتی وقتی فیلمی ساخته شود، فروش و اقبال ندارد؛ چون زیرساخت پخش، حمایت رسانه‌ای، تبلیغات و توزیع مناسب را ندارد. این واقعیت را کارگردانی که چند سال پیش درباره دشواری ساخت فیلم دفاع مقدس گفته بود دست‌کم بارها تجربه کرده است؛امکانات لازم برای بازسازی صحنه جنگ وجود ندارد و تأمین مالی بخش عمده تأخیر در ورود به این ژانر است.
پس وقتی بر سر چنین معادله‌ای، ناگهان پروژه‌ای مثل فیلم سحر امامی معنا می‌گیرد، یعنی اولویت‌ها جا به جا شده‌اند. یعنی ارزش «قهرمان مردمی نادیده» کمتر از «قهرمان رسانه‌ای برجسته» دیده می‌شود؛ یعنی تاریخ جمعی کمتر از هیجان کنونی رسانه اهمیت دارد. این جابجایی ارزش، صرفاً یک خطای تولید نیست. یک خطای فرهنگی عمیق است. ممکن است بعضی بگویند، «چرا ضد ساخت؟ اگر زندگی سحر امامی واقعاً الهام‌بخش بوده، چرا چشم‌مان را نبندیم؟ چرا نقد کنیم؟» پاسخ روشن است: اول، مگر زندگیِ کسی ضمانت سینماست؟ مگر فیلم زندگی‌نامه‌ای یعنی فیلم خوب؟ سینما نیاز به ساختار دارد؛ نیاز به فیلمنامه، درام، تضاد، عمق روان‌شناختی، شخصیت‌پردازی، انتخاب هوشمندانه صحنه، روایت هنری. زندگی واقعی خام، بدون چنین مهندسی‌ای، فقط روایت است. روایت شاید تاریخی یا اجتماعی باشد اما لزوماً سینما نیست. اگر فقط «واقعه» مهم بود، کافی بود آرشیو پخش شود. سینما یعنی انتخاب، خشکاندن اضافات، فرم دادن به قصه، معنا دادن به پنهان. اگر فیلم زندگی سحر امامی فقط از زاویه «قهرمان رسانه‌ای» ساخته شود، تبدیل به سند مصّور پروپاگاندا می‌شود؛ نه اثر هنری.
دوم، وقتی فیلم درباره چهره‌ای شناخته ‌شده ساخته می‌شود، فشار برای قهرمان‌سازی و سفیدسازی گذشته وجود دارد. واقعیت سخت است؛ زندگی پیچیده است؛ سیاست و جنگ و رسانه در هم تنیده‌اند؛ تصمیمات لحظه‌ای، ریزش‌ها، ترس‌ها، خطاها همه هست. اگر فیلمساز تن بدهد به روایت انتخابی و ساده‌سازی، آن‌وقت مخاطب نه حقیقت را می‌بیند، نه درام را باور می‌کند؛ فقط تصویری هالیوودی از واقعیت می‌بیند؛ تصویری که با خود داستان بزرگ‌نمایی شده دارد. این بزرگ‌نمایی وقتی در فیلمی با بودجه بالا صورت گیرد، تبدیل می‌شود به سفارشی طناب‌کشی میان حقیقت و تبلیغ، که بیشتر به تبلیغ شباهت دارد تا تاریخ.
سوم، هزینه چنین پروژه‌هایی برای سینمای ایران زیاد است نه فقط مالی، که ذهنی و اعتباری. وقتی دولت یا نهادهای فرهنگی بودجه، امکانات و مجوز می‌دهند به ساخت «فیلم قهرمان‌سازی»، یعنی به تضعیف سینمای منتقد، مستقل، مستند و واقع‌گرا کمک می‌کنند. این یعنی سرمایه محدود کشور در دستان کسانی قرار می‌گیرد که فروش مخاطب‌شان قطعی‌تر است؛ نه کسانی که می‌خواهند تاریخِ فراموش‌شده را به یاد بیاورند، بلکه کسانی که می‌خواهند رسانه را جشن بگیرند. این انتخاب، در عمل یعنی سانسور ناگفته‌ها؛ یعنی اولویت‌دهی به تصاویر پر زرق‌وبرقِ امروز، نه روایت ملتهب دیروز.
بگذارید با یک مثال ملموس‌تر تصویرسازی کنیم؛ فرض کنید برای ساخت فیلمی درباره زندگی یک رزمنده ناشناخته در جنگ تحمیلی تصمیماتی گرفته شده است، آن رزمنده هیچ شهرتی ندارد، هیچ تصویر و ویدیوی زنده ندارد، فقط خاطره‌ها مانده؛ خاطره‌هایی ناب، دردناک، واقعی؛ خاطره‌هایی از فقر، فراموشی، زخم و سرانجا شهادت در اره ایران . اما در حقیقت، هیچ‌کس حاضر نبود هزینه بازسازی جبهه، لباس، تدارکات صحنه، امکانات جنگی، ضبط صدای واقعی، لوکیشن و... را بدهد. آن پروژه‌ کنار گذاشته شد. اما الان برای زندگی بانویی که زیر بمب و موشک، آنتن زنده را ترک نکرده که قابل تقدیر است و الببته به اندازه، ناگهان چراغ سبز داده می‌شود. این یعنی سیاست انتخاب روایت یک‌ طرفه است. یعنی ارزش بین «قهرمانی شناخته‌ شده» و «قهرمانی ناشناخته» فرق گذاشته می‌شود؛ فرق در امکانات، در بودجه، در امکان دیده شدن. این یعنی تاریخ تنها در قاب کسانی ثبت می‌شود که امروز «قابل فروش»‌اند.
چهارم، ساخت چنین فیلمی ممکن است به از دست رفتن فرصت یک گفت‌وگوی اجتماعی منجر شود؛ گفت‌وگویی درباره جنگ، درباره خشونت، درباره بازماندگان، درباره قربانیان. چون وقتی تمرکز می‌رود روی شخصیت شاخص، صدای جمعی گم می‌شود. فیلم تبدیل می‌شود به یک «نماهنگ قهرمانی»؛ نه روایت حقیقتِ جمعی. این یعنی تئاتر، سینما، تاریخ همه فدای تمرکز بر یک چهره.
ممکن است برخی بگویند «این فیلم می‌تواند الهام‌بخش باشد»، «می‌تواند امید بدهد»، «می‌تواند تصویر مقاومت را زنده نگه دارد». قطعا با این حرف ها مشکلی نداریم، اما وقتی که فیلمی الهام‌بخش می‌شود، نباید از صداقت اجتناب کند؛ نباید از تاریخ ناشناس غافل شود؛ نباید از عدالت روایت غافل شود. اگر می‌خواهیم الهام بدهیم، اول باید حقیقت بدهیم. حقیقتی که ترکیبی از نور و سایه است، نه قصری از نور محض.
در نهایت، آن‌چه اهمیت دارد این است؛ سینما مأمور روایتِ تاریخ و جامعه است. وقتی منابع محدود است، وقتی نگاه به واقعیت سخت است، وقتی حمایت ضعیف است، وقتی تماشاگر واقعی کمتر است باید با دقت انتخاب کرد. ساخت فیلم زندگی سحر امامی در این شرایط و با جواز صادر شده نه انتخاب درست است، نه اولویت انسانی. این پروژه، اگر ساخته شود، بیشتر به یک تابلو تبلیغاتی می‌ماند تا مستند تاریخ. و سینمای ما سزاوار این نیست که با تابلوهای تبلیغاتی ور بیفتد؛ سزاوار است با روایت، با صداقت، با تدبیر در میان قلب‌ها جای خود را باز کند.
اگر بخواهیم درست عمل کنیم، این پروانه ساخت باید زنگ خطر باشد، زنگ هشداری برای تمام کسانی که فکر می‌کنند صرف مشهور بودن یعنی داستان مهم. زنگ هشداری برای کسانی که بودجه فرهنگی را معادل سرگرمی می‌دانند. زنگ هشداری برای همه ما که روزنامه‌نگاریم، مخاطبیم، شهروندیم؛ زنگی برای آن لحظه‌ای که باید پرسش کنیم، چه کسانی «زندگی» می‌سازند؟ چه کسانی «تاریخ»؟ و کدام روایت می‌ماند، و کدام مثل دود می‌رود؟
 
علی کلانتری - منتــقد
https://siasatrooz.ir/vdcbzsb8zrhbf8p.uiur.html
نام شما
آدرس ايميل شما
کد امنيتی