اکران «غوطهور» ساخته جواد حکمی در روز نخست جشنواره، فرصتی فراهم کرد تا بار دیگر نسبت سینمای ایران با ژانر پلیسی ـ تریلر محک بخورد؛ نسبتی که سالهاست میان ادعا و اجرا سرگردان مانده است. فیلم از همان ابتدا خود را بهعنوان یک تریلر پلیسی جدی معرفی میکند؛ اثری که میخواهد در فضای ملتهب، با تمرکز بر یک ماجرای گروگانگیری و تقابل قهرمان با ساختار، مخاطب را درگیر کند. اما آنچه در عمل روی پرده شکل میگیرد، بیش از آنکه یک روایت منسجم و نفسگیر باشد، مجموعهای از تلاشهای نصفهنیمه است که زیر بار فقدان جسارت در پرداخت، از نفس میافتد.
«غوطهور» در سطح ایده، به سراغ سوژهای میرود که مواجهه با آن در سینمای ایران همواره پرریسک بوده است. تریلر پلیسی، بهویژه وقتی با مؤلفههایی چون گروگانگیری، بحران امنیتی و تقابل فرد با ساختار گره میخورد، نیازمند دقتی مضاعف در فیلمنامه، شخصیتپردازی و ریتم است. اگر فیلمساز جسارت لازم برای ورود عمیق به این فضا را نداشته باشد، نتیجه چیزی جز یک روایت الکن و محافظهکار نخواهد بود. «غوطهور» دقیقاً در همین نقطه متوقف میشود؛ جایی که فیلم میخواهد ملتهب باشد، اما از ترس تبعات، دست به عصا حرکت میکند.
فیلمنامه بزرگترین پاشنه آشیل فیلم است. روایت با لكنت پیش میرود و اطلاعات را بهصورت قطرهچکانی و با تأخیرهای بیدلیل در اختیار مخاطب قرار میدهد. این تعلیقِ ظاهری، نه از جنس تعلیق دراماتیک، که بیشتر ناشی از فقدان تصمیم در روایت است. شخصیتها دیر معرفی میشوند، انگیزههایشان مبهم میماند و زمانی که بالاخره بخشی از اطلاعات ارائه میشود، دیگر فرصتی برای شکلگیری ارتباط حسی با مخاطب وجود ندارد. فیلمساز گویی تصور کرده پنهانکاریِ صرف میتواند جایگزین تعلیق شود؛ در حالی که نتیجه، بیتفاوتی مخاطب نسبت به سرنوشت آدمهاست.
ضعف در شخصیتپردازی، ضربهای اساسی به فیلم وارد میکند. در یک تریلر پلیسی، مخاطب باید دستکم با قهرمان یا ضدقهرمان وارد یک رابطه عاطفی یا ذهنی شود. در «غوطهور» اما شخصیتها بیشتر شبیه کارکردهایی رواییاند تا انسانهایی با گذشته، انگیزه و پیچیدگی. ما درباره آنها کم میدانیم، اما نه از آن جنس کمدانستنی که کنجکاوی برانگیزد، بلکه از نوعی که مانع شکلگیری هرگونه حس میشود. حتی ماجرای گروگانگیری، که میتوانست قلب تپنده روایت باشد، در غیاب شخصیتپردازی، به یک موقعیت خنثی تقلیل پیدا میکند.
ایده تقابل قهرمان با ساختار، یکی از کلیشهایترین موتیفهای سینمای پلیسی است؛ کلیشهای که تنها در صورت پرداخت خلاقانه و جسورانه میتواند از دام تکرار بگریزد. «غوطهور» اما نه تنها از این دام رها نمیشود، بلکه با انگیزههایی پیشپاافتاده و پرداختی سطحی، کلیشه را تشدید میکند. قهرمان فیلم، اگرچه در ظاهر قرار است یک پلیس کاربلد باشد، اما در عمل، عمق لازم برای تبدیل شدن به یک شخصیت بهیادماندنی را پیدا نمیکند. بازی محسن قصابیان در نقش پلیس، یکی از معدود نقاط نسبتاً قابل اتکای فیلم است؛ اجرایی که تلاش میکند به نقش وزن بدهد، اما در غیاب فیلمنامهای محکم، دستش بسته میماند.
بازیها در مجموع وضعیت ناپایداری دارند. برخی اجراها بیش از حد اغراقشدهاند و برخی دیگر چنان خنثی که گویی بازیگر هنوز نسبت خود را با نقش پیدا نکرده است. این ناهماهنگی در بازیها، بیش از هر چیز، ناشی از فقدان هدایت دقیق بازیگر از سوی کارگردان است. فیلم نمیداند لحنش چیست؛ واقعگرایانه، ملودراماتیک یا هیجانی. نتیجه، بازیهایی الکن و بعضاً عجیبوغریب است که نه به واقعیت نزدیکاند و نه به اغراق کنترلشده.
ریتم فیلم نیز یکی دیگر از مشکلات جدی «غوطهور» است. روایت بهطور مداوم کش میآید، گرهها بیش از حد نگه داشته میشوند و زمانی که گشایش اتفاق میافتد، نه تأثیرگذار است و نه غافلگیرکننده. این کشدادن بیش از حد، بهجای افزایش تعلیق، منجر به فرسودگی مخاطب میشود. فیلم گویی مدام در حال آمادهسازی برای یک نقطه اوج است که هرگز بهدرستی محقق نمیشود.
کارگردانی جواد حکمی در مجموع محافظهکارانه و فاقد امضای شخصی به نظر میرسد. فیلم نه در میزانسن، نه در روایت بصری و نه در فضاسازی، دست به ریسک جدی نمیزند. همهچیز در سطحی امن و قابل پیشبینی باقی میماند؛ سطحی که شاید برای ساخت یک «پلیس خوب» کافی باشد، اما برای خلق یک تریلر مؤثر، بهشدت ناکافی است. فیلمساز نشان میدهد که قواعد اولیه ژانر را میشناسد، اما جسارت لازم برای عبور از آنها را ندارد.
در نهایت، «غوطهور» به فیلمی تبدیل میشود که نامش بیش از محتوایش بار معنایی دارد. فیلم نه آنقدر بد است که بهطور کامل از یاد برود و نه آنقدر خوب که بهعنوان یک نمونه موفق از تریلر پلیسی در سینمای ایران مطرح شود. اثری است میانمایه که تلاش میکند ملتهب باشد، اما در سطح باقی میماند؛ فیلمی که در مواجهه با سوژهای حساس، راه امن را انتخاب کرده و تاوانش را با از دست دادن تأثیرگذاری پرداخت کرده است.
اکران «غوطهور» در روز اول جشنواره، بیش از هر چیز، یادآور این واقعیت است که سینمای ایران همچنان در پرداخت ژانر پلیسی دچار تردید و محافظهکاری است. تا زمانی که فیلمسازان جرأت ورود عمیق به سوژه، شخصیت و موقعیت را نداشته باشند، نتیجه آثاری خواهد بود شبیه «غوطهور»؛ فیلمهایی که در ظاهر ملتهباند، اما در عمق، خنثی و کمجان باقی میمانند.
غبار میمون
اکران «غبار میمون» در روز نخست جشنواره فیلم فجر، آنهم در سانسی که به اهالی رسانه اختصاص داشت، بیش از آنکه یک مواجهه معمول با یک فیلم تازه باشد، به آزمونی برای سنجش نسبت سینمای امروز با حداقلهای روایت و اجرا بدل شد. فیلمی که پیش از نمایش عمومیاش چندان سروصدایی به پا نکرده بود، حالا در اولین برخورد جدی، خود را در معرض داوری بدنهای قرار داد که نه با پیشفرضهای تبلیغاتی که با معیارهای حرفهای به سالن آمده بود. نتیجه این مواجهه، واکنشهایی بود که اگرچه در لحن متفاوتاند، اما در مضمون به شکلی معنادار همپوشانی دارند: «غبار میمون» فیلمی است که در همان سطح ابتدایی ساخت، از انسجام روایی و کنترل فرمی بازمانده است.
فیلم در ظاهر میکوشد خود را در چارچوب یک روایت امنیتی ـ معمایی تعریف کند؛ ژانری که در سینمای ایران همواره با حساسیتهای فرمی و محتوایی همراه بوده و نیازمند دقتی دوچندان در فیلمنامه، میزانسن و ریتم است. اما مشکل اصلی «غبار میمون» از همان ابتدا در اینجاست که نه ژانر را بهدرستی فهم کرده و نه ابزارهای لازم برای اجرای آن را در اختیار دارد. روایت، بیش از آنکه بر پیشبرد موقعیتها و خلق تعلیق استوار باشد، بر انباشت دیالوگهایی متکی است که وظیفه توضیح دادن دارند؛ توضیحهایی مستقیم، بیپرده و اغلب زائد که نه به پیشبرد درام کمک میکنند و نه به شخصیتپردازی.
فیلمنامه، بهعنوان ستون فقرات اثر، یکی از جدیترین نقاط ضعف فیلم است. دیالوگها نه از دل موقعیت بیرون میآیند و نه حامل زیرمتناند. شخصیتها اغلب به سخنگویان اطلاعات تبدیل میشوند؛ گویی فیلم به مخاطب اعتماد ندارد و مدام در حال شرح دادن آن چیزی است که باید از دل تصویر و کنش فهمیده شود. این ضعف، بهویژه در سکانسهایی که قرار است بار دراماتیک یا امنیتی داشته باشند، خود را عیانتر میکند؛ جایی که بهجای خلق تعلیق، با انبوهی از جملات قصار، شعاری یا توضیحی مواجهایم که ریتم روایت را از کار میاندازد.
کارگردانی نیز نتوانسته این ضعف بنیادین را پوشش دهد. بهنظر میرسد کارگردان بیش از آنکه در پی ساختن یک روایت منسجم باشد، درگیر آزمونوخطا با ابزارهای بصری است. حرکتهای دوربین، تغییر قابها و تلاش برای ایجاد تنوع بصری، نه بر اساس ضرورت دراماتیک، که اغلب بیهدف و ناهماهنگ با کلیت روایت بهکار گرفته شدهاند. نتیجه، فرمی است ناپایدار که نه به خلق سبک منجر شده و نه به انسجام. این بیقراری فرمی، بیش از هر چیز، فقدان نگاه واحد را در پشت دوربین آشکار میکند.
تدوین فیلم نیز یکی دیگر از گرههای اساسی «غبار میمون» است. قطعهای نامناسب، پرشهای زمانی نامفهوم و ناتوانی در ایجاد ریتم، باعث شده روایت مدام از دست مخاطب لیز بخورد. حتی در سکانسهایی که بالقوه ظرفیت ایجاد تعلیق یا اوج دراماتیک دارند، تدوین نادرست همهچیز را خنثی میکند. این مشکل، خود را در ایرادات راکوردی و گسستهای روایی نیز نشان میدهد؛ گویی فیلم در مرحله پستولید نیز به وحدت نهایی نرسیده است.
بازیها هم از این آشفتگی در امان نماندهاند. اغلب بازیگران، بهجای آنکه در خدمت شخصیت باشند، معلق میان اغراق و بیتفاوتی رها شدهاند. نبود هدایت دقیق بازیگر باعث شده برخی نقشها بیش از حد تیپیکال و برخی دیگر کاملاً خنثی بهنظر برسند. بازیها نه آنقدر بد هستند که بهتنهایی فیلم را زمین بزنند و نه آنقدر دقیق که بتوانند ضعفهای فیلمنامه و کارگردانی را جبران کنند. این وضعیت، بیش از هر چیز، نشانه فقدان یک نگاه منسجم در هدایت بازیهاست.
نکته قابلتأمل اینجاست که «غبار میمون» حتی در سطح ادعای محتوایی خود نیز دچار تناقض است. فیلم میخواهد جدی باشد، اما زبانش اغلب به سمت شعاری شدن میرود. میخواهد پیچیده بهنظر برسد، اما روایتش سادهانگارانه و خطی است. میخواهد تعلیق بسازد، اما با توضیح دادن مداوم، هرگونه تعلیق بالقوه را از بین میبرد. این شکاف میان نیت و اجرا، در نهایت فیلم را به اثری بدل کرده که نه مخاطب عام را درگیر میکند و نه رضایت مخاطب حرفهای را بهدست میآورد.
با این حال، مسئله «غبار میمون» صرفاً به خود فیلم محدود نمیشود. حضور چنین اثری در بخش رقابتی جشنواره، بار دیگر این پرسش را پیش میکشد که معیارهای انتخاب و ارزیابی آثار تا چه اندازه شفاف و دقیق است. آیا جشنواره، بهعنوان مهمترین رویداد سینمایی کشور، نباید بیش از پیش بر کیفیت فیلمنامه و انسجام روایی تأکید کند؟ آیا راهیابی فیلمهایی با این سطح از ضعف ساختاری، نشانهای از یک مشکل بزرگتر در چرخه تولید و انتخاب نیست؟
در مجموع، «غبار میمون» در اکران نخست خود نتوانست انتظاری را برآورده کند و بیش از آنکه بهعنوان یک تجربه قابل دفاع مطرح شود، به نمونهای از ناکامی در اجرا بدل شد. فیلمی که شاید در سطح ایده، داعیههایی داشته، اما در تبدیل آن ایده به یک اثر سینمایی منسجم، ناکام مانده است.
«غوطهور» در سطح ایده، به سراغ سوژهای میرود که مواجهه با آن در سینمای ایران همواره پرریسک بوده است. تریلر پلیسی، بهویژه وقتی با مؤلفههایی چون گروگانگیری، بحران امنیتی و تقابل فرد با ساختار گره میخورد، نیازمند دقتی مضاعف در فیلمنامه، شخصیتپردازی و ریتم است. اگر فیلمساز جسارت لازم برای ورود عمیق به این فضا را نداشته باشد، نتیجه چیزی جز یک روایت الکن و محافظهکار نخواهد بود. «غوطهور» دقیقاً در همین نقطه متوقف میشود؛ جایی که فیلم میخواهد ملتهب باشد، اما از ترس تبعات، دست به عصا حرکت میکند.
فیلمنامه بزرگترین پاشنه آشیل فیلم است. روایت با لكنت پیش میرود و اطلاعات را بهصورت قطرهچکانی و با تأخیرهای بیدلیل در اختیار مخاطب قرار میدهد. این تعلیقِ ظاهری، نه از جنس تعلیق دراماتیک، که بیشتر ناشی از فقدان تصمیم در روایت است. شخصیتها دیر معرفی میشوند، انگیزههایشان مبهم میماند و زمانی که بالاخره بخشی از اطلاعات ارائه میشود، دیگر فرصتی برای شکلگیری ارتباط حسی با مخاطب وجود ندارد. فیلمساز گویی تصور کرده پنهانکاریِ صرف میتواند جایگزین تعلیق شود؛ در حالی که نتیجه، بیتفاوتی مخاطب نسبت به سرنوشت آدمهاست.
ضعف در شخصیتپردازی، ضربهای اساسی به فیلم وارد میکند. در یک تریلر پلیسی، مخاطب باید دستکم با قهرمان یا ضدقهرمان وارد یک رابطه عاطفی یا ذهنی شود. در «غوطهور» اما شخصیتها بیشتر شبیه کارکردهایی رواییاند تا انسانهایی با گذشته، انگیزه و پیچیدگی. ما درباره آنها کم میدانیم، اما نه از آن جنس کمدانستنی که کنجکاوی برانگیزد، بلکه از نوعی که مانع شکلگیری هرگونه حس میشود. حتی ماجرای گروگانگیری، که میتوانست قلب تپنده روایت باشد، در غیاب شخصیتپردازی، به یک موقعیت خنثی تقلیل پیدا میکند.
ایده تقابل قهرمان با ساختار، یکی از کلیشهایترین موتیفهای سینمای پلیسی است؛ کلیشهای که تنها در صورت پرداخت خلاقانه و جسورانه میتواند از دام تکرار بگریزد. «غوطهور» اما نه تنها از این دام رها نمیشود، بلکه با انگیزههایی پیشپاافتاده و پرداختی سطحی، کلیشه را تشدید میکند. قهرمان فیلم، اگرچه در ظاهر قرار است یک پلیس کاربلد باشد، اما در عمل، عمق لازم برای تبدیل شدن به یک شخصیت بهیادماندنی را پیدا نمیکند. بازی محسن قصابیان در نقش پلیس، یکی از معدود نقاط نسبتاً قابل اتکای فیلم است؛ اجرایی که تلاش میکند به نقش وزن بدهد، اما در غیاب فیلمنامهای محکم، دستش بسته میماند.
بازیها در مجموع وضعیت ناپایداری دارند. برخی اجراها بیش از حد اغراقشدهاند و برخی دیگر چنان خنثی که گویی بازیگر هنوز نسبت خود را با نقش پیدا نکرده است. این ناهماهنگی در بازیها، بیش از هر چیز، ناشی از فقدان هدایت دقیق بازیگر از سوی کارگردان است. فیلم نمیداند لحنش چیست؛ واقعگرایانه، ملودراماتیک یا هیجانی. نتیجه، بازیهایی الکن و بعضاً عجیبوغریب است که نه به واقعیت نزدیکاند و نه به اغراق کنترلشده.
ریتم فیلم نیز یکی دیگر از مشکلات جدی «غوطهور» است. روایت بهطور مداوم کش میآید، گرهها بیش از حد نگه داشته میشوند و زمانی که گشایش اتفاق میافتد، نه تأثیرگذار است و نه غافلگیرکننده. این کشدادن بیش از حد، بهجای افزایش تعلیق، منجر به فرسودگی مخاطب میشود. فیلم گویی مدام در حال آمادهسازی برای یک نقطه اوج است که هرگز بهدرستی محقق نمیشود.
کارگردانی جواد حکمی در مجموع محافظهکارانه و فاقد امضای شخصی به نظر میرسد. فیلم نه در میزانسن، نه در روایت بصری و نه در فضاسازی، دست به ریسک جدی نمیزند. همهچیز در سطحی امن و قابل پیشبینی باقی میماند؛ سطحی که شاید برای ساخت یک «پلیس خوب» کافی باشد، اما برای خلق یک تریلر مؤثر، بهشدت ناکافی است. فیلمساز نشان میدهد که قواعد اولیه ژانر را میشناسد، اما جسارت لازم برای عبور از آنها را ندارد.
در نهایت، «غوطهور» به فیلمی تبدیل میشود که نامش بیش از محتوایش بار معنایی دارد. فیلم نه آنقدر بد است که بهطور کامل از یاد برود و نه آنقدر خوب که بهعنوان یک نمونه موفق از تریلر پلیسی در سینمای ایران مطرح شود. اثری است میانمایه که تلاش میکند ملتهب باشد، اما در سطح باقی میماند؛ فیلمی که در مواجهه با سوژهای حساس، راه امن را انتخاب کرده و تاوانش را با از دست دادن تأثیرگذاری پرداخت کرده است.
اکران «غوطهور» در روز اول جشنواره، بیش از هر چیز، یادآور این واقعیت است که سینمای ایران همچنان در پرداخت ژانر پلیسی دچار تردید و محافظهکاری است. تا زمانی که فیلمسازان جرأت ورود عمیق به سوژه، شخصیت و موقعیت را نداشته باشند، نتیجه آثاری خواهد بود شبیه «غوطهور»؛ فیلمهایی که در ظاهر ملتهباند، اما در عمق، خنثی و کمجان باقی میمانند.
غبار میمون
اکران «غبار میمون» در روز نخست جشنواره فیلم فجر، آنهم در سانسی که به اهالی رسانه اختصاص داشت، بیش از آنکه یک مواجهه معمول با یک فیلم تازه باشد، به آزمونی برای سنجش نسبت سینمای امروز با حداقلهای روایت و اجرا بدل شد. فیلمی که پیش از نمایش عمومیاش چندان سروصدایی به پا نکرده بود، حالا در اولین برخورد جدی، خود را در معرض داوری بدنهای قرار داد که نه با پیشفرضهای تبلیغاتی که با معیارهای حرفهای به سالن آمده بود. نتیجه این مواجهه، واکنشهایی بود که اگرچه در لحن متفاوتاند، اما در مضمون به شکلی معنادار همپوشانی دارند: «غبار میمون» فیلمی است که در همان سطح ابتدایی ساخت، از انسجام روایی و کنترل فرمی بازمانده است.
فیلم در ظاهر میکوشد خود را در چارچوب یک روایت امنیتی ـ معمایی تعریف کند؛ ژانری که در سینمای ایران همواره با حساسیتهای فرمی و محتوایی همراه بوده و نیازمند دقتی دوچندان در فیلمنامه، میزانسن و ریتم است. اما مشکل اصلی «غبار میمون» از همان ابتدا در اینجاست که نه ژانر را بهدرستی فهم کرده و نه ابزارهای لازم برای اجرای آن را در اختیار دارد. روایت، بیش از آنکه بر پیشبرد موقعیتها و خلق تعلیق استوار باشد، بر انباشت دیالوگهایی متکی است که وظیفه توضیح دادن دارند؛ توضیحهایی مستقیم، بیپرده و اغلب زائد که نه به پیشبرد درام کمک میکنند و نه به شخصیتپردازی.
فیلمنامه، بهعنوان ستون فقرات اثر، یکی از جدیترین نقاط ضعف فیلم است. دیالوگها نه از دل موقعیت بیرون میآیند و نه حامل زیرمتناند. شخصیتها اغلب به سخنگویان اطلاعات تبدیل میشوند؛ گویی فیلم به مخاطب اعتماد ندارد و مدام در حال شرح دادن آن چیزی است که باید از دل تصویر و کنش فهمیده شود. این ضعف، بهویژه در سکانسهایی که قرار است بار دراماتیک یا امنیتی داشته باشند، خود را عیانتر میکند؛ جایی که بهجای خلق تعلیق، با انبوهی از جملات قصار، شعاری یا توضیحی مواجهایم که ریتم روایت را از کار میاندازد.
کارگردانی نیز نتوانسته این ضعف بنیادین را پوشش دهد. بهنظر میرسد کارگردان بیش از آنکه در پی ساختن یک روایت منسجم باشد، درگیر آزمونوخطا با ابزارهای بصری است. حرکتهای دوربین، تغییر قابها و تلاش برای ایجاد تنوع بصری، نه بر اساس ضرورت دراماتیک، که اغلب بیهدف و ناهماهنگ با کلیت روایت بهکار گرفته شدهاند. نتیجه، فرمی است ناپایدار که نه به خلق سبک منجر شده و نه به انسجام. این بیقراری فرمی، بیش از هر چیز، فقدان نگاه واحد را در پشت دوربین آشکار میکند.
تدوین فیلم نیز یکی دیگر از گرههای اساسی «غبار میمون» است. قطعهای نامناسب، پرشهای زمانی نامفهوم و ناتوانی در ایجاد ریتم، باعث شده روایت مدام از دست مخاطب لیز بخورد. حتی در سکانسهایی که بالقوه ظرفیت ایجاد تعلیق یا اوج دراماتیک دارند، تدوین نادرست همهچیز را خنثی میکند. این مشکل، خود را در ایرادات راکوردی و گسستهای روایی نیز نشان میدهد؛ گویی فیلم در مرحله پستولید نیز به وحدت نهایی نرسیده است.
بازیها هم از این آشفتگی در امان نماندهاند. اغلب بازیگران، بهجای آنکه در خدمت شخصیت باشند، معلق میان اغراق و بیتفاوتی رها شدهاند. نبود هدایت دقیق بازیگر باعث شده برخی نقشها بیش از حد تیپیکال و برخی دیگر کاملاً خنثی بهنظر برسند. بازیها نه آنقدر بد هستند که بهتنهایی فیلم را زمین بزنند و نه آنقدر دقیق که بتوانند ضعفهای فیلمنامه و کارگردانی را جبران کنند. این وضعیت، بیش از هر چیز، نشانه فقدان یک نگاه منسجم در هدایت بازیهاست.
نکته قابلتأمل اینجاست که «غبار میمون» حتی در سطح ادعای محتوایی خود نیز دچار تناقض است. فیلم میخواهد جدی باشد، اما زبانش اغلب به سمت شعاری شدن میرود. میخواهد پیچیده بهنظر برسد، اما روایتش سادهانگارانه و خطی است. میخواهد تعلیق بسازد، اما با توضیح دادن مداوم، هرگونه تعلیق بالقوه را از بین میبرد. این شکاف میان نیت و اجرا، در نهایت فیلم را به اثری بدل کرده که نه مخاطب عام را درگیر میکند و نه رضایت مخاطب حرفهای را بهدست میآورد.
با این حال، مسئله «غبار میمون» صرفاً به خود فیلم محدود نمیشود. حضور چنین اثری در بخش رقابتی جشنواره، بار دیگر این پرسش را پیش میکشد که معیارهای انتخاب و ارزیابی آثار تا چه اندازه شفاف و دقیق است. آیا جشنواره، بهعنوان مهمترین رویداد سینمایی کشور، نباید بیش از پیش بر کیفیت فیلمنامه و انسجام روایی تأکید کند؟ آیا راهیابی فیلمهایی با این سطح از ضعف ساختاری، نشانهای از یک مشکل بزرگتر در چرخه تولید و انتخاب نیست؟
در مجموع، «غبار میمون» در اکران نخست خود نتوانست انتظاری را برآورده کند و بیش از آنکه بهعنوان یک تجربه قابل دفاع مطرح شود، به نمونهای از ناکامی در اجرا بدل شد. فیلمی که شاید در سطح ایده، داعیههایی داشته، اما در تبدیل آن ایده به یک اثر سینمایی منسجم، ناکام مانده است.
علی کلانتری - منتــقد

