هنگامی که میخواستم گزارش وداع با معشوق و محبوب دلهای ایرانیها را بنویسم، غزلی به خاطرم آمد که زیبا و درخور تشییع و وداع با مولایمان، محبوبی که با شعر و شاعری مأنوس بود و خود نیز غزلسرایی چیره دست.
غزلی از حضرت مولانا با خود زمزمه کردم. غزل مولانا که شرح حال این روزهای ما در این غوغای سنگین است؛
این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این
خضر است و الیاس این مگر یا آب حیوانی است این
این باغ روحانی است این یا بزم یزدانی است این
سرمه سپاهانی است این یا نور سبحانی است این
آن جان جان افزاست این یا جنت المأواست این
ساقی خوب ماست این یا باده جانی است این
تنگ شکر را ماند این سودای سر را ماند این
آن سیمبر را ماند این شادی و آسانی است این
امروز مستیم ای پدر توبه شکستیم ای پدر
از قحط رستیم ای پدر امسال ارزانی است این
ای مطرب داووددم آتش بزن در رخت غم
بردار بانگ زیر و بم کاین وقت سرخوانی است این
مست و پریشان توام موقوف فرمان توام
اسحاق قربان توام این عید قربانی است این
رستیم از خوف و رجا عشق از کجا شرم از کجا
ای خاک بر شرم و حیا هنگام پیشانی است این
گلهای سرخ و زرد بین آشوب و بردابرد بین
در قعر دریا گرد بین موسی عمرانی است این
هر جسم را جان می کند جان را خدادان می کند
داور سلیمان می کند یا حکم دیوانی است این
ای عشق قلماشیت گو از عیش و خوش باشیت گو
کس می نداند حرف تو گویی که سریانی است این
خورشید رخشان می رسد مست و خرامان می رسد
با گوی و چوگان می رسد سلطان میدانی است این
هر جا یکی گویی بود در حکم چوگان می دود
چون گوی شو بیدست و پا هنگام وحدانی است این
گویی شوی بیدست و پا چوگان او پایت شود
در پیش سلطان می دوی کاین سیر ربانی است این
آن آب بازآمد به جو بر سنگ زن اکنون سبو
سجده کن و چیزی مگو کاین بزم سلطانی است این
و این غزل دستمایه نوشتهای از حال و هوای بدرقه شد که پیش روی شماست.
از صبح تشییع، نه! از همان روز که خبر شهادت مولایمان به گوش و جان رسید، هنوز میان بغض و باور ماندهایم، مجبور به باوریم اما دلتنگ نبودنش و امید به انتقام خونش ما را به این دریای خروشان انسانی کشاند، دریا نه اقیانوس، مولایمان از امت پایداری خواست، ایستادگی خواست، پیشرفت، اقتدار و صلابت ایران و اسلام را خواست.
آقایمان با بودنش همه اینها را به ایران و آزادیخواهان عطا کرد و امروز مردم مبعوث شده، بعثت خود را به همه جهان نشان دادند تا ثابت کنند که عشق هست، معرفت هست، ایمان هست و امید که ما را به قلهها خواهد رساند.
آقا را چند سال پیش یکی دوبار در راه تپه نورالشهدا دیده بودم. و چه زیبا و با وقار با آن عصا و و کلاه پشمی بالا میرفت و به هر که میرسید میگفت، خدا قوت! آفرین!
مردم در این چند روز غوغا کردند، سنگ تمام گذاشتند که زبان و قلم از وصف آن قاصر است. هرچه در خیابانهای این شهر بزرگ بود زیبایی بود بس.
از اویی که روبهروی دوربین از آقا حلالیت میخواست و بخشش، تا آن که شفاعت طلب میکرد. گویی شهادت آقا یک انفجار نور بود در دل خیلیها، آنها که شک داشتند، بد میگفتند و بد فکر میکردند درباره آقای شهید، ناگهان حالیشان شد که چه شده است.
آقا مهربانتر از این حرفهاست که نبخشد و حلال نکند و شفاعت همه مردم ایران را نکند. او خود بارها گفته بود که برای همه مردم ایران دعا میکند، تک به تک.
سیل مردم در خیابانهای شهری که تا پیش از این پر بود از خودرو به یک میدانداری عاشقانه تبدیل شد.
همه دنیا، هاج و واج مانده بودند که مگر میشود و دیدند که میشود و شد، نمیتوانستند در قاب دوربینهای خود این جمعیت بینظیر را پنهان کنند.تاریخ به خود چنین وداعی را ندیده است.
ما امت تمدن ساز هستیم. آنهایی که خیال براندازی داشته و دارند، ببینند این غوغای بزرگ را که ملت برای مقتدای خود بپا کرد. مردم رجز خوان این میدانند.
تهران دیروز غروب سنگینی را سپری کرد، غروب بدون آقایش را؛ همیشه به این مینازیدیم که عزیز جانی داریم در شهرمان.
فرزندش جای او را پر کرده، آن روزهای دیدارها باز خواهد گشت و بوی پیراهن یوسف به مشام خواهد رسید. سید بزرگ، آقای شهید، رفتی و در جوار بارگاه امامی خواهی آرمید که عاشقش بودی. خوشا به حالت که آغاز را با شهادت یکی کردی و ای کاش ما نیز این شهادت را بچشیم.
یک ایران مدیون توست، برای ما دعا کن، برای ایران، برای شیعیان.
شاید با رفتنت مهدی موعود (عج) بیاید!
غزلی از حضرت مولانا با خود زمزمه کردم. غزل مولانا که شرح حال این روزهای ما در این غوغای سنگین است؛
این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این
خضر است و الیاس این مگر یا آب حیوانی است این
این باغ روحانی است این یا بزم یزدانی است این
سرمه سپاهانی است این یا نور سبحانی است این
آن جان جان افزاست این یا جنت المأواست این
ساقی خوب ماست این یا باده جانی است این
تنگ شکر را ماند این سودای سر را ماند این
آن سیمبر را ماند این شادی و آسانی است این
امروز مستیم ای پدر توبه شکستیم ای پدر
از قحط رستیم ای پدر امسال ارزانی است این
ای مطرب داووددم آتش بزن در رخت غم
بردار بانگ زیر و بم کاین وقت سرخوانی است این
مست و پریشان توام موقوف فرمان توام
اسحاق قربان توام این عید قربانی است این
رستیم از خوف و رجا عشق از کجا شرم از کجا
ای خاک بر شرم و حیا هنگام پیشانی است این
گلهای سرخ و زرد بین آشوب و بردابرد بین
در قعر دریا گرد بین موسی عمرانی است این
هر جسم را جان می کند جان را خدادان می کند
داور سلیمان می کند یا حکم دیوانی است این
ای عشق قلماشیت گو از عیش و خوش باشیت گو
کس می نداند حرف تو گویی که سریانی است این
خورشید رخشان می رسد مست و خرامان می رسد
با گوی و چوگان می رسد سلطان میدانی است این
هر جا یکی گویی بود در حکم چوگان می دود
چون گوی شو بیدست و پا هنگام وحدانی است این
گویی شوی بیدست و پا چوگان او پایت شود
در پیش سلطان می دوی کاین سیر ربانی است این
آن آب بازآمد به جو بر سنگ زن اکنون سبو
سجده کن و چیزی مگو کاین بزم سلطانی است این
و این غزل دستمایه نوشتهای از حال و هوای بدرقه شد که پیش روی شماست.
از صبح تشییع، نه! از همان روز که خبر شهادت مولایمان به گوش و جان رسید، هنوز میان بغض و باور ماندهایم، مجبور به باوریم اما دلتنگ نبودنش و امید به انتقام خونش ما را به این دریای خروشان انسانی کشاند، دریا نه اقیانوس، مولایمان از امت پایداری خواست، ایستادگی خواست، پیشرفت، اقتدار و صلابت ایران و اسلام را خواست.
آقایمان با بودنش همه اینها را به ایران و آزادیخواهان عطا کرد و امروز مردم مبعوث شده، بعثت خود را به همه جهان نشان دادند تا ثابت کنند که عشق هست، معرفت هست، ایمان هست و امید که ما را به قلهها خواهد رساند.
آقا را چند سال پیش یکی دوبار در راه تپه نورالشهدا دیده بودم. و چه زیبا و با وقار با آن عصا و و کلاه پشمی بالا میرفت و به هر که میرسید میگفت، خدا قوت! آفرین!
مردم در این چند روز غوغا کردند، سنگ تمام گذاشتند که زبان و قلم از وصف آن قاصر است. هرچه در خیابانهای این شهر بزرگ بود زیبایی بود بس.
از اویی که روبهروی دوربین از آقا حلالیت میخواست و بخشش، تا آن که شفاعت طلب میکرد. گویی شهادت آقا یک انفجار نور بود در دل خیلیها، آنها که شک داشتند، بد میگفتند و بد فکر میکردند درباره آقای شهید، ناگهان حالیشان شد که چه شده است.
آقا مهربانتر از این حرفهاست که نبخشد و حلال نکند و شفاعت همه مردم ایران را نکند. او خود بارها گفته بود که برای همه مردم ایران دعا میکند، تک به تک.
سیل مردم در خیابانهای شهری که تا پیش از این پر بود از خودرو به یک میدانداری عاشقانه تبدیل شد.
همه دنیا، هاج و واج مانده بودند که مگر میشود و دیدند که میشود و شد، نمیتوانستند در قاب دوربینهای خود این جمعیت بینظیر را پنهان کنند.تاریخ به خود چنین وداعی را ندیده است.
ما امت تمدن ساز هستیم. آنهایی که خیال براندازی داشته و دارند، ببینند این غوغای بزرگ را که ملت برای مقتدای خود بپا کرد. مردم رجز خوان این میدانند.
تهران دیروز غروب سنگینی را سپری کرد، غروب بدون آقایش را؛ همیشه به این مینازیدیم که عزیز جانی داریم در شهرمان.
فرزندش جای او را پر کرده، آن روزهای دیدارها باز خواهد گشت و بوی پیراهن یوسف به مشام خواهد رسید. سید بزرگ، آقای شهید، رفتی و در جوار بارگاه امامی خواهی آرمید که عاشقش بودی. خوشا به حالت که آغاز را با شهادت یکی کردی و ای کاش ما نیز این شهادت را بچشیم.
یک ایران مدیون توست، برای ما دعا کن، برای ایران، برای شیعیان.
شاید با رفتنت مهدی موعود (عج) بیاید!
محمد صفری

