در رسای مادر یک جانباز

8 مهر 1393 ساعت 20:06


می خواهم بگم ، من امروز
قصه ی دلی که شکست
قصه ی مادری که
چشمش رو، رو بچه اش بست
مادری که شب تا صبح ،مناجات خدا کرد
خدای مهربان را ،همش صدا صدا کرد
صبح که شد، بچه اش را
عازم جبهه ها کرد
چشم او از آن به بعد
هر روز بود ، خیره به  در
میمرد و زنده می شد
هر می اومد  خبر
تا که یک روز بالا خره
بچه اش را دید  پشت در
دوید تا ببوسه روی او را
درآغوش بگیره حاصل عمرش را
اما افسوس که، سفر کرده ی ما
دیگر جوانی شاداب و پر شور نبود
بلکه او حالا یک جانباز قطع نخایی بود
که فقط روی ویلچر نشسته بود

آیدا تقی پور - کلاس هفتم


کد مطلب: 89381

آدرس مطلب: http://siasatrooz.ir/vdcizpav.t1a3v2bcct.html

سیاست روز
  http://siasatrooz.ir