داخلی گوناگون خبر
تاریخ انتشار : سه شنبه ۱۴ تير ۱۳۹۰ ساعت ۱۰:۴۶
 
 
مردی که زمان را مثله کرد به بهانه سالمرگ ویلیام فاکنر
حامد سعيدي راد:
نقطه عطف تاریخ ادبیات مدرن وقتی بود که معنا و مفهوم زمان و مکان دگرگون گشت و زمان و مکان به عنوان نا متغیری ثابت به چالش کشیده شدند و بیشترین سهم را در این دگرگونی می توان متعلق به فاکنر با رمان خشم و هیاهو دانست.البته بی شک افرادی پیش از فاکنر نیز بوده اند که نسبیت زمان و مکان را به عرصه ادبیات کشانده اند اما هیچکدام نتوانسته اند در این راه به حدی که فاکنر در خشم و هیاهو موفق بود توفیق یابند . در خشم و هیاهو ما شاهد فروپاشی خانواده کامپسون ها هستیم،خانواده ای که روزگاری برای خود شکوت و صولتی داشتند اما با گذشت زمان رو به هرمان هزیمت می نهند و در آخر نیز از هم فرو می پاشند.خشم و هیاهو بر خلاف ظاهر فرم گر ایش بی هیچ وجه یک رمان انتزاعی و غالب گرا نیست،فاکنر در رمانش صریحا غلبه ماشین را به نقد می کشد،با زبان بی زبانی طعنه ای به نژاد پرستی می‌زند، و حتی به نقداقشار جامعه آمریکایی قرن بیستم می پردازد و از جهت هم این خشم و هیاهو حرف هایی برای گفتن دارد اما شاهکار خوانده شدن خشم و هیاهو بیشتر وامدار غالب و سبک خاص و منحصر به فرد روایی این اثر است.کتاب به چهار فصل تقسیم می شود که روایت هریک از این فصول را نیز یک فرد بر عهده دارد،بخش اول را بنجی عقب افتاده روایت می کند و بخش دوم را پسر اول خانواده کامپسون یعنی کونتین وبخش سوم را جیسون و روایت بخش چهارم کتاب هم بر عهده یک دانای کل است،و زاویه دید در هریک از فصول با توجه به جابه جایی روای تغییر می کند.در هر چهار بخش اثر فاکنر ما با توده عظیمی از نسبیت ها و عدم قطعیت ها مواجه ایم،در واقع هیچ چیز در اثر فاکنر ثابت و لایتغییر نیست،زمان در یک جمله با جمله بعدی همخوانی ندارد و خصوصا در بخش اول که ما با یک راوی عقب افتاده مواجه ایم،به علت بیان تمام افکار و فلش بک های یک ذهن بیمار آن هم بدون داشتن پیش زمینه و سبقه فکری دچار یک ابهام اساسی و سردرگمی شدید می شویم. این نسبیت سرگیجه آور تا حدی در زمان روایت جیسن تلطیف می‌شود اما در فصل سوم باز هم شاهد کشمکش های یک ذهن پرجنب وجوش و البته فیلسوف مآب هستیم که متعلق است به کونتین و ما را به یاد هایکو های ژاپنی می‌اندازد، ما حتی در بخش چهارم و با روایت سوم شخص هم از این ابهامات به طور کامل خلاصی نمی یابیم و تنها بایک گزارش بی طرفانه و کاملا نسبی مواجه ایم.در واقع افعال و قیدهای زمانی در خشم هیاهو کاملا بی کاربرداند و هیچ زمان اصلی و ثابتی در سراسر رمان وجود ندارد این چرخش های زمانی در فصل اول کتاب شامل فواصل جمله ای و پاراگرافی هم می شود آن هم بدون مقدمه و پیش زمینه ای.شاید بهترین تعبیر در رابطه با فاکنر را سارتر به کار برده باشد که می گفت در خشم و هیاهو زمان مثله شده است البته این تکه پاره شدن زبان تنها منحصر به فاکنر نیست امثال ویرجیانا ولف و جیمز جویس هم نلاش هایی در این مسیر داشته‌اند اما به جرآت می توان گفت فاکنر موفق ترین آن ها بوده است.در واقع بحث زمان گریزی در ادبیان مدرن جهان بازمی گردد به یک اپیدمی نسبیت گرا که در قرن بیستم غرب را فراگرفت که ریشه در تعمیق شکاف های سنت و مدرنیته در جوامع غرب داشت،شرح حال خانواده کامپسون دقیقا شرح حال خانواده اس که از سویی ریشه در گذشته های دارند و از سوی دیگر جهان را در حال تغییر و دگرگونی می بینند،این فضا و روایت،روایتی است که اکثر غریب به اتفاق خانواده های قرن بیستمی بدان دچار بودند و ادبیات سیال و نسبی قرن بیستم هم برخاسته از همین بحران زمانی بود که در آن هنگامه گریبانگیر جامعه غربی شده بود.
کد مطلب: 67225
 
Share/Save/Bookmark