میزان آمادگی برای مدیریت بحران در کشور...
به اندازه کافی وجود دارد.
پیشرفت داشته اما با مطلوب فاصله دارد.
در حد صفر است و عقب گرد هم داشته است.
 
داخلی سیاست خبر
تاریخ انتشار : شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۹ ساعت ۱۱:۳۲
 
 
فرهنگ توده و پسااستعمارگرايي فرهنگي
گسترش ارتباطات راه دور و فراگير شدن استفاده از ابزارها و فناوری های نوين اطلاعاتي و ارتباطي مانند تلفن هاي همراه هوشمند، و نيز گسترش شبکه هاي اجتماعي و ارتباطي مبتني بر اينترنت، تحولات مهمي را به ويژه در عرصه هاي فرهنگي و اجتماعي به همراه داشته است. با نگاهي به صفحات شبکه هاي اجتماعي افراد، و نيز کانال ها و گروه هاي مختلف پيام رسان هاي موبايلي مي بينيم که ارتباطات و ابزارهاي ارتباطي نوين منجر به شکل گيري جوامع جديدي شده اند که ويژگي هاي آنها با جوامع ارگانيکي که پدران ما در آن زندگي مي کردند بسيار متفاوت است؛ از همين رو شاهد بروز مفاهيم جديدي همچون «امپرياليسيم فرهنگي»، «جامعه اطلاعاتي»، «جامعه شبکه ای»، «جبرگرايي تکنولوژيک»، «شکاف آگاهي»، «شکاف ديجيتال» و غيره در حوزه هاي علوم انساني به ويژه علوم ارتباطات در دنياي معاصر شده ايم که همگي مي کوشند تا به ما کمک کنند «جهان دست ساز بشر» را بهتر بشناسيم.
در اين ميان يکي از مفاهيم مهم و برجسته مطرح در نظريه های انتقادي حوزه ارتباطات و علوم اجتماعی، مفهوم «فرهنگ توده» است. مکتب فرانکفورت که به عنوان يکي از مهمترين و تاثيرگذارترين مکاتب انتقادي در اين زمينه شناخته مي شود، فرهنگ توده را «گله وار» بودن تعريف مي کند. توده ای که در علوم اجتماعي معرف ضعيف ترين درجه پيوند اجتماعي است. فرهنگ توده، معرف نوعي اجتماع است که فرد در چنين فرهنگي، رفتارهاي روح جمعي را گله وار تقليد مي کند. انديشمندان راديکال مکتب فرانکفورت در معرفي ويژگي هاي فرهنگ توده بر اين باورند که فرهنگ توده، دربسته، تحميلي، تک معنا و جرياني عمودي از بالا به پايين است؛ و باعث سلطه، سيطره و هژموني بر جامعه مي شود.
اين بدان معناست که در فرهنگ توده که مبتني بر انديشه هاي «کاپيتاليسم» است، توليد کالاي فرهنگي با هدف اعمال قدرت و گسترش هژموني بر جامعه صورت مي گيرد چرا که در اين نظام هر کس يا هر طبقه اي که بتواند معنا، دانش يا شناختي را توليد و توزيع کند قدرت اعمال نفوذ بر جامعه را خواهد داشت. اين ديدگاه که از آن تحت عنوان «اقتصاد سياسي رسانه» ياد مي شود، تاکيد دارد که محتوا و محصولات هنري و فرهنگي توليد شده در اين نظام توسط رسانه ها و ابرسازمان هاي رسانه اي در جهت بازتوليد قدرت به منظور اعمال حاکميت و نفوذ بر جوامع به کار گرفته می شود.
در اين ميان از آنجايي که مالکيت و اداره رسانه ها در اختيار طبقه قدرتمند و ثروتمند جامعه است، محتواي توليد و توزيع شده برگرفته از گفتمان حاکم بر همين طبقه است. همانگونه که «مارکس» در نقد آن بر اين باور بود که «انديشه حاکم بر جامعه، انديشه طبقه حاکم بر جامعه است» که ريشه آن در ديدگاه «شيوه مسلط توليد» وي نهفته است. اين بدان معناست که گفتمان هاي ديگر موجود در سطح جامعه که ممکن است معارض يا منتقد گفتمان حاکم باشند هيچ گاه فرصت ظهور و بروز در سطح جامعه را نمي يابند؛ چرا که از توانايي لازم براي رقابت با مالکان ابرسازمان ها و ابرشرکت هاي چند منظوره رسانه اي برخوردار نيستند.
فرهنگ توده که ريشه در نظام ليبرال دارد و با محصولات رسانه اي سينمايي، تلويزيوني و مطبوعاتي راه مقبوليت خود را در ميان جامعه باز مي کند، دو پيامد مهم براي جامعه به همراه دارد که عبارتند از:
1. فرهنگ را کاملا «يک دست» مي کند. به اين مفهوم که فرهنگ توليد شده در قالب فيلم و موسيقي به مردم فروخته مي شود و به جاي اينکه متناسب با افراد محصولات توليد شود يک محصول بين تمام افراد توزيع مي شود و اين امر زمينه ساز پيامد دوم مي شود.
2. مصرف کنندگان به يک «آگاهي همگون» مي رسند. به اين مفهوم که افراد چون از يک محصول به طور مشترک استفاده مي کنند نسبت به پديده ها، يک درک و آگاهي همگون يا شبيه هم پيدا مي کنند.
در واقع با يک دستي فرهنگ جامعه «آگاهي هاي انتقادي» سرکوب مي شوند و جاي خود را به «آگاهي هاي دروغين» مي دهند. اين بدان معناست که توده، چون فهم و درک درستي از روابط و مناسبات اجتماعي ندارند و منافع واقعي خود را نمي شناسند، هنگامي که از يک نظام معنايي واحد و مشترک تبعيت مي کنند ممکن است فريب بخورند يا اصلا در معرض نظام معنايي غلطي باشند؛ و آن نظام معنايي، نيازهاي واقعي آنان را وارونه جلوه دهد و آنها را از نيازهاي واقعيشان گمراه کند.
در اين ميان، هنرها و توليدات هنري برآمده از فرهنگ توده مانند فيلم، سينما و موسيقي که به عنوان «صنايع فرهنگي» جامعه سرمايه داري شناخته مي شوند؛ اين وظيفه اصلي را برعهده دارند. هدف اصلي اين توليدات سرگرم کردن مخاطبان است؛ تا جايي که به مرور، سبب سازگاري افراد با وضع موجود در جامعه شود. و اين يعني اينکه، مفاهيم نهفته در فرهنگ توده مانند عشق، جواني، خوشبختي و لذت که در فيلم ها، سريال ها و موسيقي ها تبليغ مي شوند به تعبير«ادگار مورن» تبديل به شاخص خوشبختي و مؤلفه هاي اصلي اين نوع فرهنگ مي شوند؛ تا جايي که سبب مي شود افراد با سلبريتي ها يا مشاهير فرهنگ و هنر و ساير حوزه ها، همذات پنداري کنند و دوست داشته باشند مثل آنان يا جاي آنان باشند.
«يوهان گالتونگ» انديشمند نروژي در مطالعه اي که درباره رسانه هاي غربي تحت عنوان «ارزش هاي 12 گانه خبري» انجام داد، يکي از مهمترين ارزش هايي که سبب مي شود رسانه هاي غربي به ويژه آمريکايي، آن را ملاک و معيار انتشار يک محتواي رسانه اي قرار دهند، ارزش شهرت است. به اين مفهوم که اخبار سلبريتي ها و مشاهير هميشه در صدر اخبار قرار دارد و رسانه هاي غربي با شخصيت پردازي اقدام به الگوسازي اجتماعي و فرهنگي مي کنند. افراد وقتي در معرض اخبار مشاهير قرار مي گيرند و مي بينند که رسانه ها همواره به سلبريتي ها مي پردازند، تحت تاثير قرار مي گيرند و مي خواهند شبيه چهره مشهور و محبوبشان شوند و گمان مي کنند که براي اينکه در زندگي موفق باشند بايد مانند سلبريتي ها باشند؛ چرا که شهرت و ثروت در اين فرهنگ دو بال پروازند.
فرهنگ توده، روحيه نقد، مقاومت و اعتراض را در افراد از بين مي برد و جاي خود را به همزيستي فرد با سبک زندگي الگوسازي شده مي دهد و سبب مي شود تا فرد به الگوها و مدل هاي معرفي شده توسط رسانه ها در قالب فيلم ها، موسيقي ها و برنامه هاي تلويزيوني و رسانه اي تعلق خاطر يابد و به جاي آنکه دانايان و صالحان الگوي افراد جامعه شوند، سلبريتي ها و مشاهير جاي آنان را مي گيرند. در اين ميان، هنري که مورد استفاده اين رسانه ها قرار مي گيرد نيز توده وار مي شود، و تصوير جامعه آرماني را در انديشه و ذهن افراد نابود مي کند، به اين مفهوم که وضعيت موجود جامعه را تغييرناپذير جلوه مي دهد؛ و راه را هماني که رسانه ها به تصوير مي کشند معرفي مي کند؛ در حالي که هنر و فرهنگ اصيل و والا، تصوير جامعه اي ديگر را در انديشه ها زنده نگاه مي دارد؛ و اساسا در پي نفي وضع موجود است.
«صنايع فرهنگي» در فرهنگ توده، به عنوان سرگرمي و کسب وکار شناخته می شوند و اين صنايع، اهداف خود را از طريق برنامه هاي سرگرم کننده محقق مي سازند و از همين روست که ابرشرکت هاي سرگرمي و رسانه اي در «دره سيليکون» و«هاليوود» يکي پس از ديگري ظهور يافته اند. سرگرمي در اين فرهنگ از نگاه انديشمندان منتقد در واقع نوعي گريز است؛ و اين گريز از واقعيت نيست بلکه از آخرين انديشه هاي مقاومت است. بر اساس مؤلفه هاي فرهنگ توده، انسان همواره به دنبال عشق، جواني و خوشبختي است ولي منتقدان بر اين باورند که اين نيازها محقق نمي شوند و اين مقوله ها تنها ماهيت تحريک کننده دارند. زيرا انسان تصور مي کند که با برنامه هاي سرگرم کننده از بند رنج ها، رهايي مي يابد در حالي که رهايي در نفي و نقد وضع موجود و ايجاد وضع مطلوب است.
از سوي ديگر «کالا شدن مخاطب» به عنوان مهمترين دستاورد نظام سرمايه داري غرب سبب شده است تا نه تنها محتواي رسانه اي به عنوان کالا قابل فروش شود، بلکه خود مخاطب نيز به عنوان کالا بازتعريف شود و اين امر سبب شکل گيري مفهومي جديدي به نام «اقتصاد توجه» شده است که در آن «توجه مخاطبان به رسانه ها» توسط رسانه ها به صاحبان سرمايه و شرکت ها و صنايع فروخته مي شود.
حال انسان امروز را در ميانه اين دولبه قيچي در نظر بگيريد؛ يک لبه آن، فرهنگ توده است که منجر به شکل گيري «پوپوليسم فرهنگي» شده، و افراد جامعه را مهياي کالايي شدن ساخته؛ چرا که در ديدگاه پوپوليسم فرهنگي، مبناي انتخاب يک برنامه يا محصول رسانه اي مانند فيلم، موسيقي يا برنامه تلوزيوني تنها سرگرمي و لذت بردن از آن است و هيچ انديشه و دليل ديگري در پس آن نيست؛ و لبه ديگر اين قيچي، محصولات، کالاها و زيرساخت هاي رسانه اي است که به نظر می رسد همگي بر مدار نظريه «استفاده و رضامندي» مي چرخند؛ و افراد در تعامل با رسانه ها از چيزي استفاده مي کنند که از آن رضايت داشته باشند و از چيزي رضايت دارند که بيشترين ميزان لذت و سرگرمي و کاميابي را براي آنان به همراه داشته باشد. در چنين شرايطي افراد از يک سو هويت اصيل فرهنگي خود را از دست داده، و از سوي ديگر در معرض «استحاله فرهنگي» قرار گرفته اند و ناخودآگاه تبديل به مصرف کنندگاني شده اند که با مصرف کالاهاي رسانه ای، يا استفاده از زيرساخت هاي رسانه اي نوين مانند شبکه هاي اجتماعي، بي آنکه بدانند به تامين کنندگان منافع اقتصادي صاحبان اصلي اين ابررسانه ها شده اند؛ که يکي از مهمترين وجوه «پسااستعمارگرايي» است به گونه ای که سلطه و استعمار در قلمرو ذهن ها با استفاده از ابزارهای فرهنگی، تبليغاتي و ايدئولوژيک صورت عملی مي يابد.
حال در شرايط اجتماعي و فرهنگي که ارضاي نيازهاي فردي و خانوادگي افراد جامعه بر محور رفاه و لذت بيشتر مي چرخد و سبک زندگي انسان ها تغيير يافته و مبتني بر زياده خواهي و مصرف گرايي بيشتر شده و تکنولوژي هاي ارتباطي و رسانه ها مي کوشند با افزودن بر زرق و برق «سبک زندگي سرمايه داري مصرفي»، به بيشترين ميزان حس کاميابي، لذت و سرگرمي افراد را ارضا کنند؛ بدون ترديد مفاهيمي همچون انسانيت، گذشت، فداکاري، نوع دوستي، پاکدامني، صداقت، اخلاق و ديگر ارزش هاي انساني در اين سبک زندگي کمرنگ مي شوند و رفته رفته نابود مي شوند. در چنين شرايطي افراد به ورطه خودخواهي کشيده مي شوند به گونه اي که همه چيز را بر مبناي منفعت و لذت خود مي سنجند؛ حال آنکه به تعبير «هربرت شيلر» انديشمند برجسته و منتقد آمريکايي بايد ديد، در مقابل آنچه به دست مي آوريم چه چيز را از دست مي دهيم؟!
محمد امين بني تميم
پژوهشگر و استاد دانشگاه

کد مطلب: 117303
 
Share/Save/Bookmark